بس است دیگر. از چرخ‌زدن در این گورستان مواج افکار سیاه و متوحش چیزی عایدم نمی‌شود. بگذار هر که رفتنی‍‌است برود. بسلامت. به هر که قدر ندانست یا به دل‌گرفت و توضیحاتت را نپذیرفت چون رهگذری شاکی که غرولند‌کنان می‌رود، بدرود بگو. برگرد. به سر کار خودت. به سر جای خودت. آن که ندانست تلاش تو جز در راستای انجام وظیفه بود، بخود گرفت، غیبتت را کرد، پشت سرت صفحه گذاشت، همه را ببخش و به حال خود بگذار.

 

عمر کوتاه‌تر از آن است که در مورد این اشخاص که رفتار و گفتارشان فقط سوهان روح است بیاندیشم. حرص بخورم و اوقاتم را تلخ کنم. این وقت عزیز باید شیرین باشد. ارزش تلخ‌ شدن را ندارد. آن که می‌فهمد می‌فهمد و آن که همیشه شاکی است هیچ وقت راضی نخواهد شد. تلاش برای راضی‌کردنش جز فرسایش جسم و روح دستاورد دیگری ندارد.

 

دیشب نزدیک یک ساعت مراقبه کردم. موسیقی ملایم همراه با آن رفتن به عمق روان و رسیدن به آرامش و سکوت ذهنی را تسهیل می‌کند. تجربه جدید و لذت‌بخشی بود. احساس می‌کنم این تمرین‌ها و تجربیات جدید و اطلاعاتی که اخیرا بدست‌آورده‌ام در پیدایش وقایع ناخوشایند جدید نقش داشتند. انگار دارم به سمت  مرحله جدیدی از زندگی هدایت می‌شوم. دوران تازه‌ای که با برملا‌شدن هویت واقعی برخی از دوستان ورسیدن به سطح بالاتری از درک و دریافت رقم خورد. هر چقدر توانایی‌ام در کنترل عواطف و احساسات بیشتر می‌شود تغییردر انسان‌های اطرافم و حذف برخی، با سرعت بیشتری اتفاق می‌افتد.

 

 احساس می‌کنم این جریانات مرا وادار به پذیرش مشکل و تلاش برای یافتن راه حل می‌کنند. خیلی وقت بود دلم می‌خواست از افراد سمی و فضای منفی گرفتار در آن خلاص شوم. به نوعی تنهایی همراه با آرامش برسم. حتی اگر این دستاورد دردناک و ترسناک باشد باید آن را به عنوان راهی برای بازشدن مسیر جدید برای گذران وقت و انرژی بیشتر بر روی اهداف خود و شناخت خود واقعی و دستیابی به رشد بیشتر ببینم. همان چیزی که مدتها در انتظارش بودم.

 

همیشه از اتلاف وقت و همکلام‌شدن با افراد انرژی منفی ناراضی بودم. هیچ راهی برای غلبه به آن وجود نداشت. شرکت در جلسات غرولند و شکایت صبحگاهی عذاب اجباری محیطی بود که در آن بودم. حالا فضا، محیط، افراد و نگرش من به انسان‌ها و شناخت خودم تغییر کرده. دیگر خودم را بخاطر طرز فکر و ناراحتی دیگران مورد مواخذه قرار نمی‌دهم. افراد ناسالم را حذف می‌کنم. چه خوب که این امکان را خودشان برایم فراهم آوردند.

 

چرا باید ساعتها به بدگویی از دیگران بپردازم و از خاطرات بد گذشته قصه بسازم. چرا باید پای درددل همکار شاکی از مسئول ده سال پیشش بنشینم. معجون تلخ خاطرات خود و دیگران را چرا باید هر روز بارها و بارها در ظروفی جدید مزه مزه کنم.

 

الان وقت انتخاب است. یا در این شکایت‌ها و دلخوری‌ها لنگر بیاندازم و لحظه‌های گل‌آلود کینه و حسرت و ناراحتی را هر روز از نو به جویبار عمر روانه سازم. یا باید بگذرم و فراموش کنم.

 

خیلی‌ها را می‌شناسم که در این مرحله جا‌زده‌اند. مانده‌اند و نالیده‌اند. بخشش و رها‌کردن برایم پیشتر‌ها سخت بود. دور ماندن از جمع و فکر تنها ماندن از زهر هم کشنده‌تر بود. اما اکنون به مدد درک و آگاهی‌های جدیدی که در این چند سال اخیر بدست‌آورده‌ام، خیلی دشوار نیست.

 

هنوز به مرحله‌ای نرسیدم که در جا بگذرم. یا به دل نگیرم. اما خیلی طول نمی‌کشد که می‌پذیرم هر چه دریافت کرده‌ام بخاطر خودم بوده و او که زخم زد را باید رها کنم. یک رها‌سازی واقعی. نه این که هر بار که اتفاق مشابهی می‌افتد آن ها را از آرشیو بیرون کشیده و برای بار هزارم از نو مرور کنم. نه این که برای دیگران تعریف کنم. نه این که با یادآوری آن خودم را شکنجه کنم. نه این که نفرین کنم. نه این که آه بکشم. نه این که غم به دل راه دهم. نه این که دستم را داغ کنم که دیگر خوبی نکنم. بلکه با احساس خوب امیدوار باشم افراد قدردان، مسئولیت‌پذیر و مهربانی بر سر راهم قرار گیرند. دوستانی یکدل، یکرنگ و همراه که در مسیر رشد و پیشرفت بتوانم از یاری و تجربیاتشان استفاده کنم.خود نیز برایشان دوستی واقعی باشم.

 

دنیا چرخ می‌زند ما هم. اگر قرار باشد درسهایم را با تجربه زندگی‌های متعدد در این جهان بگیرم ترجیح می‌دهم درس پذیرفتن پشت‌پاخوردن از دوستان را همینجا با بخشش و فراموش‌کردن این اتفاقات ناخوشایند بگیرم. نمره قبولی بگیرم و خلاص. حوصله تکرار و تجدیدی را ندارم. بخصوص که تک ماده و ارفاقی هم در کار نیست. اگر هنوز گیر یک درس باشی، نکته‌اش را نگرفته باشی، دوباره و ده‌باره و صد باره ظاهر می‌شود.

پس بی‌خیال…