خب باز هم درست بعد از انجام وظیفه سرو شام برای اعضا خانواده و جمع و جور کردن سفره مهیای نوشتن می‌شوم. هدفی مطبوع و ضروری که علی‌رغم تمام تلاشم جز اندک زمانی فرصت پرداختن به آن نصیبم نمی‌شود. صبح با نمونه‌گیری از ۴۳ بیمار مشکوک به کرونا گذشت. سر راه خرید کردم و عصر را با خواندن و گوش دادن به فایل‌های آموزشی سپری کردم.

 

 

فرق امروز با دو روز پیش بودن در حسی خوشایند چون یوفوریای خودکار بود. قطعا این نتیجه دو روش پاکسازی و ای اف تی است که مصرانه دو روز بی‌وقفه به آن پرداخته‌ام. کاری بود بسی سخت و غیر‌قابل تحمل. حسی در مایه‌های جان‌کندن. گذر از سطحی عمیق و تلنبار‌شده از روزها و هفته‌ها خشم، ترس، اضطراب، گلایه و ناامیدی که چون سدی از مشکلات لاینحل جلویم قد کشیده بودند، محال بنظر می‌رسید بتوان از این مرحله گذشت.

 

فرار از اضطراب و فشار روانی پشت‌بند شنیدن اخبار ناخوشایند مرا به سمت رختخواب و خفتن می‌کشاند. مفری برای آساییدن و رهایی از گفتگوها و آشوب ضمیر. اما این خیال خام مثل همیشه با برآشوبیدن و مهوع گشتن از خوابهای پریشان نقش برآب می‌شد. معمولا وقتی عرصه در دو عالم خواب و بیداری تنگ می‌شود، دست به کار می‌شوم.

 

مثل هر کار و رفتار جدید عادت‌نشده‌ای فکر رسیدن به هدف و مشکلات انجام آن از خود کار بغرنج‌تر و ترسناک‌تر است. من فکر می‌کنم خود مغز در این مواقع چون یاغی کهنه‌کار و مکاری زبان به بهانه‌تراشی و توی دل خالی‌کردن باز می‌کند. عجیب هم استاد است در این کار. به اعتقاد من گذشتن از این مرحله مثل غلبه بر خواب درست در نخستین دقایق چیره‌شدن آن است، اگر این چند دقیقه را طاقت بیاوری می‌توانی تا مرحله بعدی حمله مقاومت کنی.

 

جنگ سرد اما نفس‌گیر منِ تازه و کهنه دو روز ادامه داشت. باز تکرار همان مراحل و تحمل همان نشخوارهای ذهنی و فشارهای درونی. اما انگاراین بار غیر ممکن بود که بتوانم موفق شوم. خودم را در برابر من کهنه که مغزم را به مقاومت و سنگ‌‍اندازی وا‌می‌داشت و دلم را چون دیگی از کثافات به جوشیدن می‌کشاند، عاجز و تنها می‌‍دیدم. درست کما فی‌السابق. دقیقا مثل شبهای امتحان که با وجود تکرار شدن بسیار گویی رهیدن و جهیدن از آن زجر‌آورترین عمل ناممکن دنیاست.

 

پایان‌یافتن افکار مخرب وقطع دلهره و ترس باطن اما، تنها هدفم بود و آخرین چاره و راه نجات. پس درجازدن و کم‌آوردن یعنی شکست و این اتفاق مصادف بود با نابودی. پس گریزی نیست جز چنگ‌زدن به آموخته‌ها و دل‌سپردن و اتکا به نیرویی مافوق‌بشری که در این مواقع تنها دلگرمی و حامی قدرتمند بشمار می‌رود. غفلت و اهمال‌کاری اینجا بزرگترین اشتباه عمرم خواهد بود. پس تا رسیدن به مقصود فقط و فقط باید ادامه داد.

 

پاکسازی چون دشنه‌ای دلم را ریش می‌کرد، بهم می‌زد و تمام افکار را زیرو رو می‌کرد. دقت در نشانه‌های جزیی و تغییرات ریز به عنوان علایم پیشرفت با نهایت نکته‌سنجی ریز مایه‌های امید بودند که باید در هوا می‌قاپیدمشان.

 

کم شدن یکی از لایه‌های اضطراب، نفس عمیق یا حتی یک آه یا سبکی جزیی  بار سنگین مچاله شده روی دلم یا کشش‌های غیر‌ارادی در عضلات پیشانی و سر و خلیدن نرم و زیرکانه فکری ممتنع یا شبه مثبت ودر نهایت قدرت‌گرفتن این تحولات و نمودار شدن شواهد محکم. نفس‌های عمیق و بیرون فرستادن فوج فوج امواج منفی تنیده در تار و پود با هر بازدم. بلعیدن اکسیژن وبالا‌کشیدن شانه‌ها و راست‌شدن قامت، باز‌شدن آژنگ پیشانی و رضایت از خود، خوشنودی از شرایط و سپاسگزاری برای داشته‌ها، آرامش و رهایی و دیگر هیچ. توکل و تسلیم محض در بطن شادی ایمان. ایمان به قدرت درون و نیروی برتر مطلق. این مراحل چون کندن چاهی عمیق بتدریج و با صرف زمان و نیروی بسیار انجام می‌شوند. مرحله و سطحی از انرژی که حالا لذت و رضایت بودن در این مدار را با هیچ چیز دیگری نمی‌شود جایگزین کرد.