وقتی آرام می‌گیرم پوست می‌اندازم. نو می‌شوم. ذوق می‌کنم. درست مثل اولین روز مدرسه که بی‌تاب مانتو و مقنعه آرام و قرار از کف داده و مست و سرخوش بودم. شوق یادگیری و تغییر، آن موقع هنوز بیات و تاریخ مصرف گذشته نشده بود. دلم پر می‌کشید برای یافتن. قاپیدن کلمه و شکل و آوایش.

 

شاید هنوز ته‌مانده‌ای از آن میل درونم باقی است که چند سال آزگار خودم را چسبانده‌ام به یادگیری نحوه خلق احساسات خوب در خودم. کاری که گاهی در حد جان‌کندن سخت و طاقت‌فرسا می‌شود، اما گذشتن از مرحله فشار و اجبار و ماندن و تاب آوردن پاداشی چون ذوق روز اول مدرسه را به ارمغان می‌آورد. ذوق رسیدن و دردسترس دیدن اهداف. چه بزرگ و چه کوچک.

در این نقطه حجم و اندازه بی‌اثر شده فقط میل و خواستن شدید ممکن بودن را نوید می‌دهد. امکانی قطعی. بی‌برو برگرد. شادی رسیدن و لمس بدست‌آوردن. این حس ساختگی شیرین از بزرگترین دستاورد‌های معنوی و فردی من محسوب می‌شود. یک جور مهارت تازه‌ که ذوق سرشارش را چون کودکی شیرخوار می‌بلعم. شاید هم مثل دخترکی که در دم و ناغافل به عروسک محبوبش می‌رسد. چشم در چشمان پلاستیکی معشوق می‌دوزد و حظ بی‌حد و وجد بی‌حصر را تجربه می‌کند.

 

وقتی از این حس دورم بیزارم و از خود بی‌عرضه‌ی ناتوان کلافه‌ام. این خودسرزنشی گاه منجر به برآمدن رگ غیرت می‌شود و میانبری می‌شود برای وصال به حال خوش. گاهی هم سیمانی محکم است در برابر کوچکترین حرکت. هر چه که هست تغییر حال از بد به خوب مثل گذشتن از یک راه تنگ و سنگلاخ و تیره است. فکر بازگشتن و دست‌کشیدن لحظه‌ای خاموش نمی‌شود، اما فراخی و راحتی هم درست در لحظه‌ای که ناممکن به نظر می‌رسد هویدا می‌شود.

 

تجربه حتی یک لحظه رها شدن مثل بالارفتن بادبادک و رقص مسحورکننده‌اش در باد، طی کردن این مسیر طاقت‌فرسا را با چاشنی امید امکان‌پذیر می‌سازد. اما یادم هست که چند سال پیش حتی خاطره‌ای گذرا و چند ثانیه‌ای هم از لذت و ذوق رسیدن به هدفم نداشتم. اصلا هدفی نداشتم. درست‌تر آن که بقدری این خاطره دور و محو بود که بیادآوردنش در آن شرایط محال بود. حس کردن حسی که اصلا نمی‌دانی چگونه است در عالم واقعیت غیرممکن و بعید است. مثل تجسم طعم شیرینی توسط کسی که سالیان دراز فقط ترشی خورده است.

 

زنده‌کردن و بیرون‌کشیدن این طعم  از زیر خروارها طعم و یادبود متضاد نشدنی است. اما دنیای ما محلی برای وقوع معجزات و ممکن ساختن غیرممکن‌هاست. تصوری از خیالات محال که حتی پیشتر تجسمشان رویایی دست‌نیافتنی بود. این اولین قدم در رسیدن به ارتعاش دلخواه است. توانایی حس‌کردنِ رسیدن . حس خوبِ داشتن. ذوق سرشار و اشتیاق سوزان.

 

با توجه به دانش کوانتوم و یافته‌های معتبر و همچنین تجربه شخصی تا زمانی که از لحاظ ذهنی و حسی آماده دریافت نباشیم، جز ناخواسته چیز دیگری ظاهر نمی‌شود. تنها کاری که باید بکنم بالابردن این مهارت و بیشتر و قوی‌تر کردن ساخت و ارسال ارتعاشات دلخواهم است. کاری که هم سهل است و هم مشکل. رنج بسیار و لذت سرشار دارد. ابتدایش فشار و زور و ناامیدی است اما  صبر و استقامت و تمرین شاه‌کلید ورود به فضای بی‌نظیر و فوق‌العاده‌ای است که آرزویش را دارم.