امروز شنبه سی و یکم مردادماه سال هزارو چهارصد است و من به مناسبت شیفت دیروز در آف و قرنطینه اجباری پسا بخش کرونا بسر می‌برم. پنج‌شنبه گذشته مامان بعد سیزده روز بستری‌بودن در بیمارستان بخاطر ابتلا به کرونا مرخص شد. دقیقا از هشتم ماه  خانواده درگیر کرونا شد. چند روز اول با سرم و دارودرمانی در خانه گذشت که مصادف با سفر من با خانواده همسرم به همدان بود. در طول سفر استرس بدتر شدن حال مامان و دست تنها ماندن خواهرم لذت آن چند روز را ضایع کرد. چرا که حال مامان روز بروز بدتر می‌شد و تعلل اطرافیان باعث خشم و اضطراب بیشتر می‌شد.

 

بازگشت ما همزمان بود با بستری‌شدن مامان و همراهی خواهری که نه قبلا مبتلا شده بود و نه واکسینه. سفارش‌ها و دلهره‌ها با یکدیگر آمیخته بود. درمان‌های مقدماتی بی‌فایده بود و احوال مادر رو به وخامت گذاشت.

صبح روزسوم و درست قبل از موعد تزریق دوز دوم واکسن بابا برای گرفتن تست و اطمینان از عدم ابتلایش ان جا بودم که کفش‌های خواهرم را جلوی در دیدم.  دلم هری ریخت. او بازگشته بود اما بدون مامان. بخاطر حال بد و بی‌قراری‌هایش مامان را به بخش ICU منتقل کرده بودند و خواهرم تنها با اسنپ شبانه به خانه پدری بازگشته بود.

 

متاسفانه نتیجه تست هر دو مثبت بود و شرایط وارد مرحله تازه‌ای می‌شد. سطحی دیگر از نگرانی‌ها و مراقبت‌های لازم نمودار شد. پیگیری لحظه به لحظه. خبرهای بد و تلاشهای بی‌ثمر کل روز و شبمان را دربرگرفته بود.

 

حال و روز خودم را که گذرا بررسی می‌کردم تنها احساس ترس و شبیخون افکار دلهره‌آور نصیبم می‌شد. به همراه چاشنی غم و حس درماندگی. می‌دانستم با این اوصاف شرایط رو به بهبودی نخواهد رفت و بلکه بدتر نیز خواهد شد. خوابهایم نیز نشان از میزان و شدت بالای درگیری ذهنی و ترس از بروز فاجعه و تسلیم شدن در برابر افکار بد می‌دادند.

 

بلاخره روز دوم بستری شدن مامان در ICU  بود که با تمرکز بر ” روش پاکسازی هو اپونو پونو ”  و استمرار در تکرار آن بعد از حدود بیست و چهار ساعت گلوله انرژی منفی جمع شده در چاکرای خورشیدی‌ام کوچک و کوچک شد و حس خوب شدن کامل مامان و شکر و سپاس بابت آن را در خودم به شکل مصنوعی ایجاد کردم. چند ساعت این حس را با توجه و تمرکز و تکرار عبارات مربوطه در سطح بالا نگاه داشتم. بهتر است بگویم تمام تلاشم را کردم تا این آخرین تیر در ترکش را بیهوده هدر ندهم.

 

مرتب بخاطر بهبودی و دریافت خبرهای خوب و وقوع معجزه از اعماق قلبم سپاسگزاری می‌کردم. انگار واقعا آن اخبار خوش را شنیده‌ام و حقیقتا مامان بهبود پیدا کرده است.

 

بعد مدتی نه چندان طولانی ارتعاشات مثبت و شکرگزاری موثر واقع شدند و آمپول اکتمرای خریداری شده از بازار سیاه افاقه کرد و حمله سایتوکاینی رخ داده در بدن مامان آرام آرام فروکش کرد. تزریق دوز دوم بهمراه خوش‌بینی و آرامش من و برادرم علیرغم دل پرآشوب بقیه افراد خانواده مثل آبی بر روی آتش بود و فاکتورهای التهابی فوران‌کرده را به آرامی ته‌نشین کرد. معجزه رخ داده بود و من و دیگران را شگفت‌زده کرد.

در سویی دیگر حال عمومی بابا و خواهرم نیز رضایت‌بخش بود و علایم حاکی از یک دوره کوتاه و نسبتا سبک از بیماری برای آنها بود.

 

بعد یک هفته سخت و سرنوشت‌ساز مامان به بخش منتقل شد. وظیفه خطیر همراهی با مادر این بار برعهده من گذاشته شد. بچه‌ها را به مادرهمسرم سپردم و راهی بیمارستان شدم. وقتی با برادرم مامان را داخل بخش دیدیم، باورمان نمی‌شد که او از این بیماری جان سالم بدر برده است. چهره و تن خسته و پیر شده‌اش نشان از مبارزه‌ سخت و نفس‌گیر او با این بیماری مخوف می‌داد.

 

مامان حالا با حالی بهتر ازچند روز قبل روی تخت بیمارستان بود و من با مجموعه‌ای از سوالات و احساسات گنگ و در عین حال امیدوارکننده، آماده رویارویی با وقایعی نه چندان خوشایند بودم.

 

روز اول از تماس با اجسام و خوراکی‌‌های داخل اتاق و یخچال اکراه و ترس داشتم. خودم را میان یک میدان مین می‌دیدم. به هر چیزی دست می‌زدم یا با هر سرفه مامان و بیمار تخت بغلی و اتاق‌های دیگر بند دلم پاره می‌شد. سایه نامریی وحشت همه جا بود و روی هر کار و فکری افتاده بود.

 

به نوع افکار و عواطفم که دقت می‌کردم ابتلا و بیماری را بدون هیچ شک و شبهه‌ای پیش‌بینی می‌کردم. اما فرار از آن حجم ترس و وهمِ آلودگی در آن اتاق بنظر محال می‌رسید. اما با توجه به چند نمونه موفقیت آمیز قبلی تصمیم گرفتم دوباره پاکسازی را امتحان کنم.

 

 

سعی و تلاشم در کنترل بیم و هراس غیرارادی ام بعد از مدت تقریبی یک روز نتیجه‌بخش بود. با تغییر کانون توجه و راندن ترس از دلم جای آن را اطمینان به واکسن و طرز فکر مثبت و تلقین‌های امید‌بخش پر کرد. حالا راحت غذایم را می‌خوردم و با ترسی به مراتب کمتر از سرویس بهداشتی بیماران استفاده می‌کردم. اطمینان خاطری که داشتم در نظر دیگران احمقانه و بیجا بود. طوری که موجب تعجب و تمسخر پرستار بخش از برداشتن ماسکم در اتاق و با خیال راحت گاز زدن موز در دستم شد.

 

چهار روز در آن بخش و اتاق با بیماران کرونایی و ویروس‌هایی که حضورشان را در هر میلیمتر از آن فضا حس می‌کردم به هر صورتی که بود گذشت و حالا من با تمام وجودم به همزیستی و رفاقت با این ویروس اخت کرده بودم. ساعتهای بیکاریم را با خواندن کتاب ” تکنیک‌های رهایی ذهن”  گری کریگ و البته خواب پر می‌کردم. همچنین با گشت و گذار در شبکه‌های اجتماعی که ظاهرا در آن شرایط تعلیق که حوصله‌ام را سر برده بود، بیشتر مرا جذب می‌کردند. گاهی شب‌ها بعد از برقراری آرامش و سکوت به خواندن کتاب می‌پرداختم و همانجا سعی می‌کردم توصیه‌ها را در قالب تمرین انجام دهم.

 

اگرچه از مبتلا‌شدن می‌ترسم اما عمیقا و کاملا خودم را قبول دارم. من می‌ترسم در اثر کرونا سخت بیمار شوم. از این که مجبور به ماندن در خانه و مصرف دارو و تزریق سرم در این شرایط کمبود و فشار زیاد بر بیمارستان‌ها شوم می‌ترسم و حس‌می‌کنم بدجوری گرفتار خواهم‌شد. با این وجود من سلامتی را انتخاب می‌کنم و می‌خواهم سیستم ایمنی و بدنی قوی داشته باشم. من می‌دانم اگر از این ویروس نترسم او با من کاری نخواهد دشت.

 

ضربه‌زنی می‌کردم و این عبارات را حین ضربه‌زدن می‌گفتم. اغراق نمی‌کنم اما واقعا جواب داد. تلفیق پاکسازی و ای‌اف‌تی در آن وضعیت باعث شکل‌گیری احساس قدرت و برطرف‌شدن آشوب و ترس فلج‌کننده‌ای شد که چاره دیگری برایش در آن زمان به ذهنم نمی‌رسید.

 

جابجایی افکار امیدبخش با یاس و اضطراب گاهی نیاز به تلاش بیشتر داشت و با عوامل مختلفی همچون اخبار بد و شمار فوت‌شدگان و … مختل می‌شد. درست مثل این که ته دلت خالی شود.

 

خبر اشغال افغانستان بدست طالبان و تصور جنایات آن‌ها بر مردم و بخصوص زنان و دخنران و شرایط بد کرونا وسرعت لاک‌پشتی واکسیناسیون، اوضاع بد اقتصادی، افزایش قیمت دلار، دلتنگی برای فرزندان و بیماری اقوام و دوستان هر یک می‌توانستند به تنهایی دلیلی باشند برای توقف تمارین و شکست در تغییر احساسات. اما اجبار و قرار‌گیری در شرایطی خاص که دیگر راه دیگری برایت باقی نمانده باشد و البته من فکر می‌کنم بیشتر ایجاد و منسجم‌شدن شبکه‌های عصبی جدید که حالا به نوعی عادت تازه درآمده‌اند؛ انسان را به پرداختن رفتاری تازه وادار و نیز ترغیب می‌کنند.

 

در واقع تفاوت در نوع نگاه و رفتار من به نسبت خود سابقم و دیگر همراهان بیشتر بخاطر پیدایش و توجه به کارهایی است که از مدتی قبل در حال تبدیل شدن به عادتی روزمره است. اگر این اتفاقات پارسال و یا کمی قبل‌تر رخ می‌داد واکنش من هم امروز مثل دیگر همراهان آمیخته‌ای از رفتارهای مبتنی بر هراس، تجسم آینده‌ای دردناک و خشم و اعتراض بود. به احتمال زیاد دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید و در حالی که پی‌در‌پی تصاویر بدی از ذهنم عبور می‌کردند آشفته و حیران برای تغییر شرایط دست و پا می‌زدم.

 

درست مثل روزهای نخست بیماری مامان. اما چون مدتی است در مسیر توسعه فردی خودم را با تمارین و آموزش‌های رشد‌دهنده وفق داده‌ام، تغییر احساس در این شرایط ناخواسته و مملو از استرس به نسبت دیگران برای من آسان‌تر محقق می‌شود. گرچه هنوز در کسب این مهارت مبتدی هستم و راه درازی را برای تسلط کامل و طولانی‌تر در پیش دارم.

هر چه بیشتر می‌گذرد ایمانم در تغییر عادت بر اهمیت و نقش تکرار بیشتر می‌شود. شکی نیست که ایمان و فهمی که با درک و تجربه حاصل می‌شود، قطعا بمراتب از دانستن و آگاهی صرف کاراتر و ارزشمند‌تر است.