دخترک تب داشت. نمی‌دانست چرا صدایش شبیه صدای خروسی بی‌رمق خش‌دار وگرفته شده است. نای حرف زدن نداشت. چشمانش از شدت تب سرخ بود. مادر شب تا به سحر بر پیشانی دختر دستمال خیس گذاشته بود. دختر هذیان‌های شب پیش را بخاطر می‌آورد. تصویر اجسام در سرش در زمینه‌ای سیاه به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. تا حدی که دختر از فکر له‌شدن زیر اجسام خیالی به لرزه می‌افتاد. درست در آخرین لحظه جسم غول‌پیکر گویی با نیرویی عظیم و نامرئی به عقب کشیده می‌‌شد.تا جایی که تصویر کوچک و کوچک شده چون پری در هوای تیره چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد. آنقدر که  حالت تهوع می‌گرفت. و باز حمله وحشیانه تصویری دیگر سرش را از داخل می‌فشرد.

شب تب‌آلودبه صبح رسیده بود و بازی اجسام متحرک چرخان تمام شده بود. پدر دستی بر سر دختر کشید. رو به زن کرد و گفت: ” لبهاش خشک شده. تب از چشماش می‌باره. حتما ببرش دکتر.”

مادر برای دختر چای شیرین آورد. دختر عاشق پنیر و چای شیرین برای صبحانه بود. به زحمت کنار سفره نشست. مادر لقمه‌‌ای کوچک از نان لواش و پنیر درست کرد و بدست بی‌رمق دختر داد. دختر به آرامی لقمه را بالا برده در دهان گذاشت. مادر استکان چای شیرین را به سمت لبهای دختر برد.

بعد از خوردن چند لقمه جانی تازه گرفت. اما میل به اتمام صبحانه نداشت. مادر با عجله سفره را برچید. استکان و نعلبکی و بشقاب و چاقوی پنیر را به آشپزخانه برد. دختر می‌دانست قرار است نزد دکتر بروند. اما در دلش خدا خدا می‌کرد مادر از بهبودی جزیی او راضی شده از فکر دکتر و دوا منصرف شود. تن تب‌دار و زارش را به بالش تکیه داده، از ترس دکتر و آمپول ترسی جدید را مزه مزه می‌کرد. ترس از آمپول او را وادار به زیر نظر گرفتن حرکات مادر و تعبیر و تفسیر آن کرد. مادر به سمت کمد رفته ژاکتش را پوشید. ژاکت زرشکی کلاهدار بافتنی دختر  و شلوار کاموایی او در دست مادر خبر از حتمی بودن تصمیم او می‌داد. دختر چون زندانی محکوم به مرگ از دیدن آن همه شواهد خود را حقیر و ناتوان تر از همیشه می‌دید. زار‌زدن‌های ریز‌ریزش اثری در قلب مادر نداشت. مادر لباس بر تن دختر کرد. دختر ناامید و مغموم طبق خواست مادر در پوشیدن لباس‌ها همکاری می‌کرد. مادر چادر از روی چوب‌رخت کنار در آهنی اتاق برداشت. چادر سیاه را بسر کرد. دست دختر را گرفت. دختر که ناله ممتد و ریزش چون آهنگی یکنواخت قطع نمی‌شد، بناچار براه افتاد.

صبح یک روز سرد زمستان بود. سوز برنده آن موقع صبح پوست تب‌دار دختر را می‌سوزاند. مادر دست دختر کوچک را گرفته بود تا مبادا روی برف‌های یخ‌زده کف کوچه سر‌بخورد. برف چند روز پیش باریده بود و زیر لگدهای عابران سیاه و کثیف شده بود. سرمای شب برف گل‌آلود را دوباره منجمد کرده بود. فقط در کنار دیوارها و قسمت‌های پانخورده برف سفید باقی مانده بود. سرمای صبح و روشنی روز آن کابوس‌های شبانه را رمانده بود. هرچند وحشت سوزن‌ و آمپول هر لحظه در دل کودک قوت می‌گرفت.

سر پیچ دومین کوچه مادر ایستاد. زنی از روبرو سلام کرد. احوال پرسید و زن ماجرای تب شبانه و گلودرد احتمالی را با لحنی غم‌آلود که رنگی از شکایت داشت تعریف کرد. زن آشنا وای وایی کرد و نگاهی به دختر انداخت. دختر که نای حرف‌زدن نداشت در جواب سوال زن که چرا مریض شدی به پشت چادر مادرکشید و مخفی شد. زن آرزوی سلامتی کرد و هر دو با خداحافظی از یکدیگر جدا شدند.

درمانگاه آن طرف خیابان اصلی و درست در مرکز روستا بود. ساختمان  درمانگاه در باغی بزرگ واقع شده بود. در آهنی ضد‌زنگ خورده درمانگاه از صبح تا شب باز بود. دو طرف راه از در ورودی تا ساختمان اصلی شمشاد کاشته شده بود. پشت شمشادها درخت‌های چنار بلند که این موقع سال لخت‌و‌عریان بودندصف کشیده بودند. راه اریب بود و تمام طول آن سنگفرش شده بود. دختر در حالی که دستش در دست مادر بود ساختمان درمانگاه را پست پیچ راه دید. سمت راست مسیر پر بود از درخت. درخت‌هایی بی‌برگ که تا چشم کار می‌کردجابجا از زمین روییده بودند. برگ‌های زرد و خشک زیر درختان، خاک خیس از برف را پوشانده بودند. نقطه‌هایی که از تابش آفتاب محروم بودند برف سفید دیده می‌شد. روبرو و در انتهای راه پیچ‌دار ساختمانی یک طبقه بود با یک در سفید در وسط آن. چند پنجره با قاب سفید و دیوارهایی به همان رنگ. سقف شیروانی درمانگاه نقطه تمایز آن با بقیه خانه‌های روستا بود. سمت چپ و کمی آنطرف‌تر با کمی فاصله ساختمان سفید دیگری بود که روی سکویی بنا شده بود.دور تا دور هر دو ساختمان که با دو پله از کف بالا آمده بودند؛ ایوانی مفروش با موزاییک دیده می‌شد. مادر دست دختر را بالا برد تا  پایش را روی پله بگذارد.

زن با دست زیر چادر در سلختمان را به عقب هل داد. داخل درمانگاه ناگهان تاریک بود. یک لحظه دختر نتوانست جایی را ببیند. اما بزودی بر تاریکی چیره شده توانست مرد و زن بیمار را که کنار در اتاق‌ها و روی صندلی‌ها به انتظار نشسته بودند ببیند. بوی تب و تن و الکل  همه‌جا را پر کرده بود. روبروی در اصلی و پشت یک دیوار کوتاه زنی با مقنعه سفید نشسته بود.مادر به سمت اتاقک رفت و پشت جمعیت ایستاد و پرسید نفر آخر کیست؟

یک نفر آخری بود و دختر کنار دیوار چون بره‌ای در انتظار ذبح ماتم گرفته بود. خسته بود اما جایی برای نشستن نبود. همهمه و صداهای نامفهوم مانع از شنیدن گفتگوهای پراکنده و بی‌وقفه اطرافیان می‌شد. مادر در حالی که دفترچه بیمه را در دست گرفته بود دختر را به سمت راهرو هدایت کرد. راهرو باریک که در دوسوی آن بیماران در سنین مختلف ایستاده یا نشسته بودند.، تا انتهای ساختمان ادامه داشت. چند اتاق در آن راهرو بود.دیوار مشرف به حیاط چند پنجره داشت. نور بی‌رمق زمستان از پنجره‌ها بداخل ساختمان تاریک می‌خزید. شعاع‌های نور سایه‌های مردان و زنان را روی دیوار روبرو و کف راهرو می‌انداخت و دختر در میان تب و انوار چشم‌ازار خورشید و پاهای مردان و زنانی که قامتشان را به بلندی درختان چنار می‌دید خود را گم و هراسان یافت. پشت در یکی از اتاق‌ها کنار جمعیت منتظر و دردمند ایستادند. عده‌ای بین اتاق‌ها در رفت‌و‌آمد بودند.

پس از گذشت زمانی که دختر نمی‌توانست بداند چقدر بود، بعد از خروج مردی میانسال مادر و دختر وارد شدند.
دختر به محض ورود متوجه شد که مرد سیاه‌پوستی که روبرویشان پشت میز فلزی نشسته آقای دکتر است. مادر سلام کرد و دفترچه را روی میز دکتر سفید پوش گذاشت. دکتر که گوشی فشارسنحش را بدور گردنش آویخته بود، به دکتر سیاهه معروف بود. بعد‌ها دختر متوجه شد، که منظور اهالی از سیاهه تبعیت هندی آقای دکتر بود.دختر نگران از سرنوشتی که دکتر برایش رقم خواهد زد به سوالات او با صدایی آرام و بیشتر با تکان سر جواب می‌داد. دکتر با چوب‌بستنی ته کلوی دختر را در نور چراغ‌قوه‌اش دید. دستی بر پبشانی‌اش برای تخمین تب گذاشت. سپس به صندلی تکیه داد. چهره سیاه دکتر در روپوش سفید و روشنایی محصور در قاب پنجره سیاه‌تر  دیده می‌شد. دکتر در دفترچه با خودکارش چیزهایی نوشت که دختر نمی‌دانست. رو به زن کرد و گفت: ” گلویش چرک کرده.”
سپس در حالی که دفترچه را به زن می‌سپرد گفت:  “بگو قبلش تست کنن.”
مادر تشکر کرد و از در بیرون شدند. مادر به دختر سپرد که همانجا در راهرو کنار پنجره بنشیند،تا مادر برای خرید داروها به داروخانه برود.
دختر ندانست که رفتن و برگشتن مادر چقدر طول کشید.در آن مدت بیمارانی را می‌دید که وارد اتاق‌ها شده و گاه صدای جیغ و فریادهایی را می‌شنید که از اتاق مجاور دکتر می‌آمد.
دختر دل آن را نداشت که از جایی که مادر نشان کرده بود فراتر برود. آه و ناله و گاه اعتراضات بیماران توجهش را جلب می‌کرد. اما در این میان تصویر زنی  روی دیوار با کلاه سفید پرستاری که انگشتش را به علامت سکوت کنار بینی‌اش گرفته بود؛ نگاه دختر را بخود دوخته بود.

وقتی بخودش آمد دید که مادر نایلون پر از دارو و چند سرنگ را به دست آقای سهرابی داد. آقای سهرابی مرد میانسال سفید رو و درشت هیکل و قد بلندی بود، که سال‌ها در درمانگاه به کار آمپول‌زنی و بخیه‌زدن و امثال آن مشغول بود. صورت کرد و پوست صاف و تراشیده‌اش با موهایی که تا وسط‌های سر ریخته بود و روپوش سفید دکمه بازش، چهره او را از دیگر اهالی روستا متفاوت نموده بود.
آقای سهرابی کیسه داروها را گرفت و روی ترالی کنار دیوار گذاشت. آمپول را برداشت و به اتاقک مجاور بدون دری که در همان اتاق بود رفت. مردی روی تخت دراز کشیده بود. دختر نتوانست چیز بیشتری ببیند. چند لحظه بعد آقای سهرابی با سرنگ از اتاق خارج شد و آن را داخل سطل آشغال انداخت.
به سمت ترالی رفت و در حالی که با بیمار آمپول خورده خداحافظی می‌کرد و به دیگری اشاره می‌کرد که داخل شود و روی تخت دراز بکشد به مادر گفت: ” روی پاهای خودت بنشانش. ”
زن در یک حرکت دختر را روی پا گذاشت و خود روی صندلی نشست. در حالی کهقربان صدقه دختر می‌رفت و آستین کودک عاصی گریان را که برای رهایی تقلا می‌کرد، بالا می‌زد؛ پاهایش را بین دوپای خود قرار داده سعی در مهار او داشت. آقای سهرابی با دستهای مردانه بزرگش دست دختر را گرفت. مقداری از آمپول را زیر پوست ساعد بی‌توجه به داد‌و‌هوارهای کودک تزریق کرد. بعد هم با خودکار دورش دایره‌ای کج کشید. رو به زن گفت:  “یک ربع بعد بیارش.”
دختر با چشمانی اشکبار ناباورانه به محل سوزش و دایره کج دور آن نگاه می‌کرد. مادر سعی در آرام کردن دختر داشت. مرد و زن یکی یکی وارد اتاق شده و کمی بعد با چهره‌ای درد کشیده خارج می‌شدند.
دختر و‌مادر مدتی را در راهرو گذراندند. دختر نمی‌دانست چرا باید آنجا بمانند. هنوز بابت آن تزریق غافلگیرانه از مادر و آقای سهرابی صورت مهتابی عصبانی بود. سوزش دستش کمتر شده بود. اما مادر خیال رفتن نداشت. مادر دختر را به سمت اتاق برد و گفت: ” باید به آقای سهرابی نشانش بدهیم تا اجازه بده ما بریم خونه.”
آقای سهرابی که کنار ترالی ایستاده بود، بالاتنه را به پشت چرخاند و از همان فاصله به محل تست نگاهی انداخت و با تکان دادن سرگفت:  “بخوابونش.”

دختر با شنیدن این جمله بلافاصله بر قصد مادر و بهیار کارکشته پی برد. به سرعت به سمت در اتاق دوید. مادر خیز برداشت تا دختر را از پشت بگیرد اما دست او به کلاه  متصل به ژاکت دختر گرفت. دختر در یک حرکت ژاکتی که دکمه‌هایش را باز کرده بود از تن در‌آورد و پا به فرار گذاشت. ژاکت در دستان زن ماند و دختر به تندی از لای پاهای بیماران منظر در راهرو گذشت و از در سالن خارج شد.

نور خورشید چشمش را زد اما او به دویدن ادامه داد. راه اریب بین درختان را یک نفس دوید.خیلی زود مادر را بدنبال خود دوان دید. زن که سعی می‌کرد چادر را بر سرش نگاه دارد بدنبال کودک فراری می‌دوید. دختر حالا به در درمانگاه رسیده بود. از در خارج شد و به سمت حاشیه خیابان دوید. مادر که از رسیدن به دختر ناامید شده بود ملتمسانه از مردی که از روبرو می‌آمد خواست تا دخترک را بگیرد. دختر سعی کرد جاخالی بدهد اما مرد از او زرنگ‌تر بود و طولی نکشید که مرد رهگذر آهوی فراری را بچنگ گرفته به دست مادرش سپرد.کمی بعد دختری که در آغوش مادر دست و پا می‌زد همانجا بی‌آنکه روی تخت بخوابد  آمپول پنی‌سیلین را نوش جان کرد.
شب دختر که از درد جای آمپول نمی‌توانست بنشیند سرش را بالا برد و در جواب پدر که گفت: پدرسوخته شهرو بهم ریختی با این تبت، گفت: از دکتر سیاهه بدم می‌آید. پدر که لبخند می‌زد گفت: دفعه دیگه می‌بریمت پیش یه دکتر که سیاه نباشه و به مادر چشمک زد.