بعد از قورت دادن لقمه بربری آغشته به پنیر تبریزی بود که به جهت سکسکه‌ای ناغافل از جا پرید. دست برد تا تکه نانی دیگر کنده لایش پنیری بگذارد که بعد چند ثانیه باز همان جهش خفیف بالاتنه‌اش را به حرکت در‌آورد.
همکاران چون پرندگانی گشنه تند تند در حرکتی مسابقه‌وار بر پیکر بربری تازه یورش برده، آن را تکه پاره می‌کردند.
یک لحظه غفلت از میز صبحانه اداره مصادف بود با جا ماندن از بقیه و سرخالی ماندن شکم. اما چاره دیگری نبود. با اکراه و اجبار از روی صندلی برخواست. سکسکه رهایش نمی‌کرد. علی که مسئول بخش میکروب بود در حالی که گوشه لپش از یک لقمه تپل بربری باد کرده بود گفت: یک نفر را می‌شناختم این طوری شد دو روز بعد مرد. چند نفری که در فاصله بین دو لقمه بودند توانستند خنده کوتاهی تحویل دهند.
بعد هم یک برش گوجه فرنگی را از داخل بشقاب چینی روی میز برداشت و به عقب رفت.

وقتی آقای مرآتی بخاطر سکسکه از جایش بلند شد بلافاصله صندلی خالیش توسط نیروی طرحی آزمایشگاه که خانمی جوان و تازه‌نفس بود پر شد.

علی که لیوان چایش را از چای داغ و آب جوش سماور پر‌کرده بود و شکم قلمبه‌اش از تورم بربری‌های خمیر باد کرده بود، با یک دست لیوانش را چسبیده بود و با دستی دیگر شکمش را لمس می‌کرد.
الهی شکری گفت و از در آبدار‌خانه خارج شد.

وقتی مرد‌ها از آبدارخانه خارج شدند، خانم‌ها تکانی به خود داده، آن حجب و حیا و وقار زنانه را کنار گذاشته، بر سرعت لقمه ساختن و فرو دادن افزودند.
خانم حضرتی که با تکه برشته‌ نان بربری ور می‌رفت و حالتش نشان از سیری داشت، گفت: چی شد این آقای مرآتی، سکسکه‌اش بند نیامد؟
دختر طرحی که روی صندلی جلویی نشسته بود دستی بر لب‌هایش کشید و گفت: نمی‌دانم. اصلا کجا رفت؟
کارمندان که حالا دخل بربری را آورده بودند، یکی یکی میز صبحانه غارت‌زده را ترک گفته تکانی به رپوش و مقنعه‌هایشان دادند و از آبدارخانه به سمت بخش‌هایشان راهی شدند.

آقای مرآتی به آبدار‌خانه بازگشت. هنوز سکسکه می‌کرد. آبدارچی که سرگرم ناخنک زدن به نان و پنیر و جمع کردن بساط صبحانه بود گفت: چطوری؟ هنوز بند نیامده؟
مرآتی سرش را به علامت نفی بالا برد و درهمان لحظه با پرتاب سکسکه جهشی کرد و گفت: نه، ول کن نیست.
آبدارچی‌ گفت: آب بخور.
مرآتی در حالی که سکسکه می‌کرد گقت: خوردم. نفسم را حبس کردم، دوباره سکسکه کرد و ادامه داد خوب نمیشه. گرسنه‌ام. وباز از جایش جهید. نشد صبحانه بخورم.

آبدارچی که با دستمال چرک‌مردش میز را پاک می‌کرد گفت: آرام آرام بخور. سکسکه بند می‌آید. همیشگی نیست که.
بعد به سمت سینک چرخید و خرده‌نان‌ها و آشغال‌های کف دستش را در آن تکاند. دستمالش را کنار سطل آشغال کنار سینک رها کرد و دستانش را بهم مالید.
پرسید: چای بریزم؟ مرآتی همراه با سکسکه در حالی که دهانش پر بود جواب داد نه.
دوباره از جایش جهید. احساس کرد چشمانش سیاه شدند. سرش گیج رفت و روی میز ولو شد.

آبدارچی که تازه متوجه شده بود چشمان گرد شده‌اش را به مرآتی دوخت و در یک آن مثل فنر از جا پرید و به سمت صندلی مرآتی دوید.
او را گرفت و سرش را به سمتش پایین برد و پرسید. مرآتی خوبی؟ چی‌شد یهویی؟

مرآتی با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آمد گفت از حال رفتم. بدنم خالی کرد.
آبدارچی که می‌ترسید مرد را به حال خود رها کند، داد زد: یکی بیاد اینجا.
بعد مرد خوابیده روی میز را با یک دست نگاه داشت و خودش را به سمت در متمایل کرد و بلندتر داد زد. علی! خانم حضرتی! بیاین. آقا مرآتی حالش بهم خورده.
مرآتی که هنوز کم جان و با فاصله سکسکه می کرد، با دست و پایی شل پخش میز شده هر آن بیم آن می‌رفت که از روی صندلی نقش زمین شود.

خانم حضرتی و دختر طرحی سراسیمه به آبدار‌خانه دویدند.
علی یعد آن ها وارد شد. هر چه تلاش کردند مرآتی جواب نمی‌داد. یکی چند قطره آب بر صورتش پاشید. دیگری صدایش می‌زد. علی که حالا بالای سر مرد ایستاده بود دست بر شانه‌هایش گذاشته او را تکان می‌داد، گفت: حالش اصلا خوب نیست.

خانم حضرتی گفت:” زنگ زدم به بچه‌های اورژانس.” در حالی که مرد و زن ساکت و پر سرو صدا سعی در به هوش آوردن مرآتی می‌نمودند؛ از اورژانس تماس گرفته شد. کد ۹۹ بلافاصله از پیج بیمارستان زده شد. سوپروایزر بیمارستان و دو پرستار دیگر به سرعت وارد آزمایشگاه شدند.

سوپروایزر که زن مسن و کوتاه ‌قدی بود به سمت راهرو دوید و با صدای بلند پرسید کجاست. آبدارچی با دست آبدار‌خانه را نشان داد و گفت “آنجا”
دختر طرحی و علی که نزدیک مرآتی ایستاده بودند با دیدن پرستاران و سوپروایزر کنار کشیدند. پرستاران پلک بسته مرد را بالا بردند تا مردمکش را ببینند. نبض گرفته شد و دستور بردن به اورژانس صادر شد. چند دقیقه طول کشید تا بیماربران برانکارد آوردند. مرآتی را که بی‌شباهت به یک نعش نداشت روی برانکارد گذاشتند. همه دیدند که صورتش مثل گچ سفید شده بود و دستهایش از دو طرف تخت آویزان بود. راه را باز کردند تا بیماربران مرآتی را به اورژانس ببرند.

یک نفر در ورودی را برایشان باز کرد و مرد و زنی که در آزمایشگاه ماندند، دیدند که بیماربران چه خونسرد مرآتی وارفته را در حیاط به سمت در اورژانس می‌بردند.
دو نفر که علی و خانم فدایی بودند کنار تخت و خانم حضرتی پشت آن‌ها به سمت اورژانس راه افتادند.
وقتی تخت مرآتی وارد اورژانس شد، یکی داد زد:” چی بسره همکارمون اومده؟ “و در حالی که قدمهایش را تند کرد از پشت استیشن پرستاری به سمت تخت دوید.
مرآتی را روی تخت اورژاتس گذاشتند و بیماربران آرام از کنار پرده کنار زده تخت تن خماندند و از لای جمعیت بیرون خزیدند.

پزشک و پرستار به کار احیا پرداختند و نبض و فشار و هوشیاری سنجیده شد.
بیماران که هاج‌و‌واج رفتار پرشتاب پرسنل اورژانس و هیاهوی بخش مانده بودند، سوالاتشان را با” نمی‌دانم، فکر کنم از خودشونه، روپوش سفید تنش بود و …” پاسخ می‌دادند.
از یک گوشه دیگر بخش صدای ناله مردی بگوش می‌رسید که پرستار و بهیاری سر‌گرم بستن آتل به پایش بودند. تصادفی بود و تازه وارد بخش شده بود.

بهیاران و پرستاران و دو پزشک بخش که حالا رئیس بیمارستان هم به آن‌ها اضافه شده بود، بی‌وقفه در حال احیای مرآتی بودند. دستگاه شوک که جریان الکتریکی لازم برای بکار‌انداختن قلب را فراهم می‌کرد را، چند بار بر روی قفسه سینه گذاشتند و با شماره شوک وارد کردند، ولی هنوز مرآتی در کما بود.” ایست قلبی ”

پزشک در پاسخ به نگاه رئیس بیمارستان که خود شخصا دست بکار شده بود فقط سرش را پایین انداخت. پرستاران که چشم به دهان دکترها داشتند و تند و تیز سرگرم کمک به احیا بودند، وقتی از نتیجه شوک و تزریق‌ها ناامید شدند، دستهایشان را آویختند و یکیشان روی صندلی پلاستیکی مخصوص همراه وار رفت. دیگری آهی کشید و به چهره رییس بیمارستان که حالا دکتر آزمایشگاه کنارش ایستاده بود، نگریست.

سوپروایزر که مرتب راهکار ارایه می‌داد سعی داشت به آن ها بقبولاند یک بار دیگر شوک بدهند. اما وقتی سکوت پزشکان را در جواب حرفش که: ” شاید برگرده “دریافت کرد، چون قالب کره‌ای در گرما مانده وا‌رفت. هر کس ناامید و مغموم دست از کار کشیده، سرش را پایین می‌انداخت. یکی آن وسط آرام گفت:” به خانواده‌اش اطلاع بدهید.”

خانم حضرتی گریه می‌کرد و علی و دختر طرحی بهت‌زده بهم نگاه می‌کردند. علی که نمی‌توانست جلوی لغزش قطره اشک روان بر پهنای صورتش را بگیرد سرش را به پهلو چرخاند و از اورژانس خارج شد.
تعدادی از همکاران در حیاط پشت در اورژانس جمع شده بودند. با وجودی که بیمارستان آن روز خلوت بود اما عده‌ زیادی هم بخاطر کارهای اضطراری نتوانسته بودند آن جا باشند و منتظر جواب بودند. عده‌ای هم که تازه با‌خبر شده بودند، در جستجوی علت و پرسش و پاسخ از دیگران بودند.

جنازه مرآتی روی تخت بود و بهیاری با دستهای لرزان ملحفه‌ای سفید روی آن کشید.
بیماربران که شل و بی‌حس از دور ماجرا را تماشا کرده بودند، منتظر بودند تا خانواده مرآتی از راه برسند.
چند روز بعد مراسم تدفین و سوم و هفتم مرآتی تمام شده بود. آزمایشگاه با میزی که با پارجه مشکی پوشیده بود و عکسی با روبان مشکی از مرآتی  و دسته گلی از گلهای گلایل سفید و چند پلاکارد در سوگ نشسته بود.همکاران صبورانه اما هنوز غمگین و ماتم زده، سرگرم انجام کارهای روزانه بودند. هیچ کس حوصله حرف زدن نداشت.

فردا صبح آقای آبدار‌چی سفره صبحانه را که چید با خوردن اولین لقمه بربری یک نفر سکسکه کرد.