شما هم بیشتر اوقات برای خوشحالی دنبال بهانه می‌گردید. هزار و یک دلیل برای بدخلقی و عصبانیت دارید و حس خوشحالی را در پستو نگاه داشته‌اید و بروزش را جز در مواقع خاص و قطعی عملی بیهوده و خلاف عقل می‌دانید؟
صبح که از خواب بر‌می‌خیزید، بر شنبه و دیگر روزهای هفته فحشی جانانه نثار کرده، رغبتی به کنار زدن لحاف و جستن از بستر ندارید.

خیلی‌ها صبح خود را این‌گونه آغاز می‌کنند.

  • چند روزی است که با وجود انجام کارهای مختلف برای خوشحالی، میل عجیبی به نالیدن و غصه‌خوردن دارم. درست مثل وقتی که از دنده چپ بلند می‌شوی. انگار دستی حس درونی‌ام را از شادی دور می‌کند و کشان کشان به سمت غم پیش‌می‌برد.
    در این بین گاهی هم خشم و غضب خودنمایی می‌کند.

راست می‌گویند که برای تغییر صرفا دانستن کفایت نمی‌کند. علم به این که این احساسات خلاف واقع و مضر هستند، کفایت نمی‌کند تا من بتوانم جلویشان مقتدرانه ایستاده، پسشان بزنم.

البته این حالت این روزها کمتر اتفاق می‌افتد ولی هنوز جزیی از احساسات غالب بعضی روزهایم هستند.

 

  • آن وقت‌ها که تازه پا در راه تغییر احساسات گذاشته بودم و عزمم را جزم کرده بودم تا توانایی کنترل افکار و احساساتم را بدست گیرم؛ با وجود تلاش بسیار، توفیق کمتری حاصل می‌شد.برای خودارزیابی در مسیر تغییرات درونی تصمیم گرفتم به سراغ صندوقچه مکتوب مکنونات قلبیم بروم. نتیجه بسیار شگف‌انگیز بود. روزهای اولیه تغییر، موفقیتم به قدری ناچیز و کوتاه بود که در جایی با ذکر تاریخ نوشته‌ بودم: “بعد از یک سال و پنج ماه موفق به ایجاد احساس خوب در خودم شدم.”

بله باورش سخت است اما این کار اوایل برایم از جان‌کندن در معدن سخت‌تر بود.( هر چند تا بحال در معدن کار نکرده‌ام، اما بنظر من این سخت‌ترین کار دنیاست.)

این چند روز به واسطه پرداختن به برخی عادتهای محدود‌کننده و آزار‌دهنده اما قوی قدیمی، کششی درونی برای بازگشت به همان روحیات و تفکرات قبلی در من ایجاد شده بود. حالتی مغناطیسی با جذب زیاد برای فرو‌رفتن به احساسات کهنه و حال‌بهم‌زن، که دستمایه همه آن ها احساس غم و اندوه و دلتنگی با چاشنی عصبانیت و شکایت از زمین و زمان بود.

یادم آمد که من برای رهایی از چنگال این احساسات مهوع دست به کارهای بسیاری زده‌ام.
پاکسازی به روش دکتر هیولن روشی که بارها از آن نتیجه گرفته‌ام. یا شکر‌گزاری و یا تجسم و تصور خلاق، مراقبه، پیاده‌روی، نوشتن از ترس‌ها و آرزوهایم و خواندن کتاب‌های خوب.
درست است که در هیچکدام به مهارت بالایی دست پیدا نکرده‌ام اما این ها در بدترین شرایط وقتی روی دور تکرار و تواتر می‌افتادند، دوای بیشتر احساسات بدم بوده‌اند.

  • هر جا دست از تمرین برداشته‌ام آن خلق و خوی عادت‌گونه قدیمی چون موجودی موزی از فرصت استفاده کرده، قصد قدعلم کردن به سرش زده است.
    ولی هر بار فقط با اصرار و پافشاری بر تمرین‌ها چسبیدم و رهایشان نکردم، معجزاتشان را به چشم خود دیدم.

بازهم برایم مسجل شد که صرف دانستن به من کمک نکرده است. بلکه گره مشکل فقط با انجام دادن و انجام دادن است که باز می‌شود. وقتی عادات ریشه‌دار و کهنه را می‌توان از جا کند و دور انداخت که به همان اندازه در عادتهای خوب و مفید استاد شده باشیم.

آن وقت است که صبح‌ها از این که دوباره بیدار شده‌ایم، خوشحالی را فریاد می‌کشیم، حتی اگر آن صبح، شنبه باشد.