تغییر حرکتی از جایی به جایی، از حالتی به حالتی دیگر، چون ذوب شدن، تبخیر، انجماد و تصعید و حتی میعان است. ساختن چیزی از چیزی دیگر، عوض شدن شکل موجود، چرخش ماهیت از خوب به بد یا بلاعکس.
قدرت این کلمه تا آن جاست که موجب پیدایش حکومت‌ها یا فروپاشی آن‌ها، رضایت نا نارضایتی و عصیان و حتی اعتماد تا حد رفتن پای صندوق‌های رای و خلاصه سرسپردگی و دلدادگی عشاق نیز می‌شود.
شعار تبلیغاتی” باراک اوباما ” در زمان کاندیداتوری ریاست جمهوری آمریکا بود و برگ برنده‌اش نیز هم.

 زندگی ما همواره در تغییر است

صرف نظر از این که قصد تغییر کرده‌ایم یا نه، ما هر روز و هر دقیقه و هر لحظه در حال تغییر هستیم. گذر زمان، بطور‌ خود‌کار دست اندر کار تغییرات اندک و جزیی ولی مداوم و همیشگی است.
ما هر روز تغییر می‌کنیم. کوچکتر یا بزرگتر می‌شویم. پیرتر و یا حتی جوانتر. سالمتر و یا بیمارتر. خشک‌تر ور احساسات و یا خیس‌تر در اندیشه‌ها.

هر روز با تلنبار افکار و احساسات بر دارایی‌های بایگانی‌شده قبلی، ردیفی بر باور‌ها و عواطف خود اضافه می‌کنیم. شاید هم با جور دیگر دیدن‌ها سطری از روی آن‌ها برداشته، سبک‌ترش می‌کنیم.
آخرش نفهمیدیم که سبکی تحمل‌ناپذیر هستی میلان کوندرا ما را سبک‌تر کرد و یا سنگین‌تر.
اصلا سبک شویم و خلا وجود را با مکش خلق کنیم و یا پر کنیم چاه درون را و پربارتر شویم.

توصیه‌های بسیاری شده بر خواندن و خواندن و خواندن. تجمیع اطلاعات و تجزیه و تحلیل و نتیجه‌گیری کلی و پیاده‌سازی در زندگانی. نوعی مسافرت از جایی که نمی‌دانیم و بسیار پرسش لنگ مانده در دالان ذهنی‌ را بی‌جواب گذاشته‌ایم، آغاز شده در جستجوی معنا پا در سفر دانستن گذاشته‌ایم. به‌کرات بیراهه رفته‌ایم و با کوهی از پشیمانی و گنجینه‌ای از تجربه باز‌گشته‌ایم.

معنای زندگی را کجا باید پیدا کنیم؟

کدام راه ما را به پاسخ سوالاتمان می‌رساند. با خواندن و درک کردن و لمس‌کردن سوالی از کوه پرسش‌ها کم می‌شود یا نوعی جدید چون گیاهی از زمین می‌روید؟ هر جواب خطی می‌کشد بر یک سوال یا نطفه‌ای می‌بندد بر پرسشی تازه؟ آنقدر می‌پرسیم و می‌جوییم تا پاسخ نقاب از چهره برداشته، جلوه می‌فروشد. این لحظه ناب چون ریختن تمام دیوارهای بلندی است که پاسخ برای محافظت از خود و دورماندن از چشم هر بی‌سروپایی بدور خود کشیده. پاسخ حالا بی‌حجاب و لخت رودر روی ما ایستاده و با دوچشم شوخ و نگاه گیرایش خودنمایی می‌کند.

اسحاق نیوتن می‌گفت: من برای پاسخ سوالاتم تنها کاری که می‌کنم این است که هر لحظه هر جا، هر دم بیادشان هستم. با سوالاتم زندگی می‌کنم و فقط به آن‌ها می‌اندیشم. طولی نمی‌کشد که پاسخ آرام آرام از دور هویدا می‌شود.

قدم اول پذیرفتن لزوم تغییر است

می‌گویند برای تغییر باید پذیرایش باشی. باید بخواهی که تغییر کنی. تغییر در دیدن، شنیدن و یکی دیگر شدن. نسخه‌ای بهتر از ورژن قبلیت شدن.طبق روایات متعدد این تغییر جربزه می‌خواهد. دل شیر و سنگ زیرین آسیا می‌طلبد. اما حقیقت ندارد.

این حرف‌ها غلط نیستند اما مثال‌هایی از این نوع اراده آنی بیشتر افسانه‌اند تا واقعیت. هیچ‌کس یکباره دچار دگردیسی نمی‌شود. سبک شدن یا سنگین شدن امری تدریجی است. . بارها آرام آرام بر دوش ما گذاشته می‌شوند و خالی کردنشان هم ذره ذره، کیسه کیسه رخ می‌دهد. ما در ذهنمان سیفونی نداریم که یک روز اراده کنیم دسته‌اش را بکشیم تا همه آن گنداب و فضولات یکهو از جا کنده و درون فاضلاب دفن شوند. ما ذهنمان را ذره ذره انباشته‌ایم.

اگر جستن پاسخ برای سوالات را به فردا و فرداها موکول کرده و در سالهای دور یکجا گمشان کرده باشیم، الان دو حالت بیشتر نخواهیم داشت.یا سبک و خالی هستیم از سوالات و خود با یک دو پاسخ فردی اخت شده، شب و روزمان را به آن ها سپرده و چون پری معلق در فضا، بی‌هیچ سوال اضافه‌ای از سبکیمان لذت می‌بریم.

یا زیر بار کوه‌کوه سوال بی‌پاسخ کمر خم کرده و جایی از نفس افتاده‌ایم. سوالهایمان چون معجونی شعله‌قلمکار در دیگچه سرمان غل می‌زنند. به امید خوشمزه‌تر و پربار‌تر شدن این معجون هر بار سوالی جدید را از عتیقه‌فروشی محلمان خریده در دیگمان می‌ریزیم. غافل از این که دیگچه هر چه پرتر، سنگین شدن و لبریز شدن و سررفتنش محتمل‌تر است. گاه این عادت و حرص زدن در جمع کردن و تلنبار کردن پرسش‌ها به نوعی سبک شدن می‌انجامد که عوام نامش را جنون و رد دادن می‌گذارند.

تیمارستان‌ها پرند از انبارهای مملو از سوال و عقیده و فلسفه که در هم تنیده و چون کلافی بهم پیچیده از جایی چون آبی نشت داده از ترک حوض، گاه آرام و روان به بیرون می‌خلند و گاه چون مواد مذاب کوهی آتفشانی وحشیانه و ناگهانی بیرون می‌ریزند.

چرا می‌خواهم تغییر کنم؟

اما تغییر کردن بدون سوال پرسیدن ممکن نیست. در این فرایند هر تغییری با یک و یا بی‌شمار سوال شروع می‌شود. حرکت تیز‌هوشانه جهت گرفتار نشدن در تله سوالات بی‌جواب یافتن پاسخ برای هر سوال پیش از جهیدن برای قاپیدن سوال بعدیست.
سوال بپرسم، بکوشم جوابش را بیابم و بعد بروم سر سوال بعدی.

سوال نخست این که چرا می‌خواهم تغییر کنم. منظور از تغییر آن پیر شدن و تغییرات بیولوژیک ناشی از افزایش سن نیست. یا تغییر در جهت حرکت با چوب سیاستمداران و مالکان شیپورهای شبانه‌روزی رسانه. بلکه تغییری آگاهانه در نوع دیدن، تفکر و احساس کردن و دست آخر تغییر در نوع خروجی که همان رفتار است. این تغییر مطلوب ممکن نیست مگر با پرسیدن این سوال که برای چه می‌خواهم تغییر کنم؟ چرا می‌خواهم شنا‌کردن را بیاموزم؟ هدفم از ترک سیگار چیست؟ چرا می‌خواهم مهربان‌تر باشم؟ علت این‌که می‌خواهم مربی رقص باشم چیست؟

بدون پاسخ به این سوالات چرخ ماشین تغییر جایی در دست‌اندازهای بی‌شمار جاده افتاده، در خواهد رفت.
پاسخ به هر سوال چون چراغ، راه را قدم به قدم روشن نموده، پیمودنش را ممکن و کم‌خطر‌تر می‌سازد.

می‌خواهم سیگار را ترک کنم چون این هدف نتایج بسیاری بر روی روابط، کسب و کار و سلامتی من دارد. خواب راحت، ذهنی آرام، ریه‌هایی پاکیزه و سالم، توان مغزی و جسمی بیشتر و دهها نتیجه فوق‌العاده دیگر.
من شغل مربی رقص را انتخاب کردم چون این حرفه مرا از زمین و زمان جدا کرده، احساس خوشایندی در من ایجاد می‌کند. موجب رضایت درون و نیز خلق لحظه‌های زیبا برای خود و دیگران می‌شوم. با افرادی شاد و سرزنده آشنا شده، این شغل تبدیل به منبع در‌آمدی مطلوب برایم خواهد شد.و….

تغییر باعث خلق من دلخواه می‌شود

من تغییر را دنبال می‌کنم چون ماهیتی که می‌خواهم را در حال حاضر ندارم. آن منی که مطلوب و دلخواهم است با این تغییر آفریده خواهد شد. این پاسخ‌ها چون کلیدی قفل‌های محکم ذهنی را می‌گشایند. قفل‌هایی که به ما اجازه فکر‌کردن به آن ماهیت را نمی‌دهند. آن ماهیت و هویت را بسیار دور و دست نیافتنی جلوه می‌دهند. هر جواب پرده دری شجاعانه ایست برای بی‌آبرو ‌و بی‌اثر‌کردن این گره‌های ذهنی خورنده و سمج . نمونه‌ای از همان مشتی بر دهان کوبیدن‌های معروف، اما بی‌سر‌و صدا و بی‌جار‌و‌جنجال.

راز تغییر یافتگان چیست؟

اما آیا تغییر سخت است. آن‌گونه که در کتاب‌ها و فیلم‌ها نشان داده‌اند، نیرویی آسمانی، چوبی جادویی، شنلی افسانه‌ای، یا سلاحهایی عجیب و غریب لازم دارد؟
پاسخ به این سوال را با تمرکز بر زندگی افراد و نمونه‌های بشری در دنیای واقعی می‌توان یافت.
آن‌ها برای تغییر هیچ سلاح و قرص و نیرویی فرا‌زمینی نداشته‌اند. صد‌البته نیازی هم به‌آن ها نیست. ظاهرا این افراد کمی زرنگ‌تر از بقیه هستند. این افراد به معجزه تغییرات کوچک اما مستمر ایمان دارند. هر روز کمی بیشتر، بهتر ولی هر روز.

شگردشان هم در این است که محرک‌هایی را برای تشویق و ترغیب خود در جلوی چشمانشان قرار می‌دهند. یا برعکس محرک‌ها را برای سهولت در ترک عادتی مخرب از جلوی چشمانشان دور می‌کنند.
به همین سادگی. آن ها بجای مبارزه لحظه به لحظه با وسوسه‌های ناشی از محرک‌ها و انجام حرکات قهرمانانه، فقط خود را از آن عوامل تحریک‌کننده دور نگاه می‌دارند. بدین ترتیب مانع هدر رفتن نیروی خود برای مبارزه دائمی و خسته‌کننده با این عوامل می‌شوند.

در نقطه مقابل مرتب ذهنشان را بامحرک‌های مطلوبشان بمباران می‌کنند. آن‌قدر که دنیایشان رنگ و بوی تغییر مورد‌نظر را می‌گیرد. با چند تغییر اندک آن محرک‌ها را در تیررس حواس پنج‌گانه خود قرار داده، خود را در دسترس تاثیر ‌پذیری قرار می‌دهند و آماده تغییر می‌کنند.

پس نیازی به حرکات محیر‌العقول و دست‌های پنهانی مرموز و اکسیر شفا‌بخش نیست. فقط خودتان را از محرک های مضر محفوظ نگهدارید. ظرف شیرینی و شکلات را از روی میز بردارید، تا نیازی به غلبه بر وسوسه خوردن آن‌ها نباشد.به همین راحتی می‌توان از تاثیر زیاد و غیر‌قابل باور این عوامل کم کرد.
در مقابل در برابر محرک‌های مفیدهوشمندانه رام و مطیع باشید.
این حرکت ریز و نچندان مهم را برای مدتی پیشه خود گردانید تا از تاثیرات خارق‌العاده آن شگفت‌زده شوید.
به قول جیمز کلیردر کتاب “عادت‌های اتمی

چیدمان فضای پیرامون شما به این دلیل اهمیت دارد که نه تنها روی میزان درگیر‌شدن ذهن با آن تاثیر می‌گذارد بلکه کمتر به ذهن افراد می‌رسد. خیلی از ما در محیطی به سر می‌بریم که توسط دیگران طراحی شده است. چرا چیدمان فضای اطراف خود را به شکلی انجام ندهیم که میزان برخوردمان با عوامل تحریک‌‌کننده مطلوب بیشتر از نا‌مطلوب‌ها باشد؟