معصومه اسماعیلی

 

در صحنه‌ای از سریال شب‌های برره، سیامک انصاری در نقش “کیانوش”  از مهران مدیری در نقش “شیر فرهاد” می‌پرسد:

_ چرا اینجا نشستین؟

_ می‌خواهیم نخود بعمل بیاریم.

سیامک که مثل همیشه از تعجب چشمانش از حدقه می‌خواهد بیرون بزند، می‌پرسد:

خب چرا نشستین؟

شیر فرهاد طبق معمول دامادشان را با عبارت معروف “ای هیچی نوفهمه”  مسخره می‌کند و در جواب با خنده می‌گوید:

_ما نشستیم و داریم فکر می‌کنیم که نخودها در حال سبز شدن هستند.

این حکایت خیلی از ماهاست. سال‌ها در خواب و خیال رویای یک کار خفن را با سناریوهای مختلف ساختیم و خراب کردیم. فکر روی فکر گذاشتیم و در آرزوی انجام یک کار کارستون روزها را شب کردیم و هفته‌ها را به ماهها چسباندیم و سال‌ها را با تقویم ورق زدیم.

شخصی را می‌شناسم که سی سال است می‌خواهد اتاقکی در زمینش بسازد. بارها در مورد اندازه، محل ساختمان، نقشه و … سخنرانی کرده و دیگران ابتدا با شور و شوق به حرفهایش گوش داده‌اند.  با هیجان نظر داده و خود را قاطی رویاپردازی‌های پیرمرد کرده‌اند. اما بعد مدتی آن ها فقط تبدیل به شنونده شده‌اند. شنونده صحبت‌های تکراری مردی که هرگز دست به عمل نزد. رویای او برای اجرا پول لازم داشت. هر بار با یک حساب سرانگشتی و جمع زدن قیمت ماسه و سیمان و آهن و گچ و… قیمت پروژه از پس‌انداز مرد بمراتب بالاتر بود. آخر تمام آن صحبتهای داغ اولیه به این جمله ختم می‌شد که، پول می‌خواهد. پول .

در مقابل مردی دیگر ایستاده که، با دست خالی و کلی ترس و تردید دل به دریا زد و ساختمانی چند طبقه را، نه به راحتی اما با سماجت و پشتکار آجر به آجر بالا برد و استوار ساخت.

او می‌گقت: من خودم را می‌شناسم. اکر دست روی دست بگذارم، ترس در دلم رخنه کرده، جلوی فعالیتم را خواهد گرفت. من به نداشتن فکر نمی‌کنم. فقط با خودم می‌گویم این دیوار، این اتاق باید ساخته شود. وارد کار می‌شوم. راههای احتمالی را امتحان می‌کنم. اگر نشد راهی دیگر. تا نهایتا کار پیش می‌رود.

بیشتر آدم‌ها عمرشان را در طلب وقت مناسب چون تفاله‌ای بیرون می‌اندازند. برای آن‌ها همیشه بهانه‌ای برای تعلل مهیاست. آن‌ها خودشان را آماده نمی‌بینند. دیگران را بسیار قوی‌تر و جلوتر از خود می‌دانند. ترس از ناتوانی و شکست بزرگترین مانع برای فعالیت این افراد بشمار می‌رود.
درست است که در ابتدا بسیار نادانیم. از بقیه عقب‌تر هستیم و کلی مهارت هست که باید بیاموزیم. حتی دیگران ما را تشویق به فراموش کردن ایده‌هایمان می‌کنند.
بسیاری از اقوام و نزدیکان، چون خود هرگز موفق به خلق ایده‌ها و آرزوهایشان نشده‌اند، تصمیمات ما را به باد تمسخر می‌گیرند. آن‌ها از مکش انرژی مثبت و تخلیه روانی دیگران تغذیه می‌کنند. این سطح از یورش ناامیدی در شروع کار بسیار مهلک و خطرناک است.

اغلب ما اجازه می‌دهیم، افکار منفی دیگران، شایعه‌ها، تجارب شکست اطرافیان، ترس از شروع کار، ناقص بودن اطلاعات و فقدان امکانات، ما را در جا نگاه دارند. میخکوبمان کنند، ما را به کلمه، نمی‌شود. نمی‌توانم. جواب نمی‌دهد، بدوزندمان.

ما می‌مانیم و روزهایی که در چرخ آسیاب ریختیم و خرد کردیم تا آن روز کذایی از راه برسد. یک روز خورشید عالم تاب در حالی که مثل همیشه از مشرق بر‌می‌خیزد، تمام تخصص و امکانات را مو به مو و بدقت پشت وانتمان ریخته، کلنگ کار را بزنیم.
آستین‌ها را بالا زده و با اطمینان صد‌در‌صد از موثر و کافی بودن همه چیز با خیالی آسوده، چون قهرمانان موانع را در کسری از ثانیه کنار زده، بر قله‌های موفقیت پرچم بکوبیم.بدرخشیم و پول پارو کنیم و همه برایمان کف بزنند و جیغ و هورا بکشند.

بسیار ایده‌ها با این خیال خیام الان زیر خروارها خاک خوابیده‌اند.

وقت تنگ است دوست من. اگر فکری در سر داری و رویایی را در کاسه سر می‌پرورانی آن را از ذهن و زبانت آزاد کرده، مجال خلق شدن را برایش مهیا کن.
روز موعودی در کار نیست. هر چه هست همین حالاست. آن را برای آرزوهایت با کار و تلاش، آزمودن و یادگیری وامید خرج کن.