رو تخت دراز کشیدم. چند تا الکترود به کمرم وصل شده و ریز ریز با جریان الکتریکی ضعیفشون قلقلکم می‌ دهند.
تکان اضافه ممنوع است. فضای گرم و خفه کابین، نوعی خواب اجباری را تلقین می‌کند. بعد از کلی بدو‌بدو و هماهنگی با همکارانم برای به موقع رسیدن به جلسات فیزیوتراپی، این خواب کوتاه خود مفری است برای دمی آسودن. چشمانم گرم شده، کمبود اکسیژن، خستگی و جای گرم، دست به دست هم می‌دهند تا لحظاتی روح را از تن بزدایم.

فضای فیزیوتراپی با وجود سکوت پرسنل و بیماران با موسیقی یکنواخت و حوصله‌سربری پر شده است. می‌خواهم به متن آهنگ‌ها دهن‌کجی کرده، از خواب خوش کوتاهم لذت ببرم. اما آه و فغان و ناله و نفرین از یک مخاطب خاص بخت‌برگشته، مرا به یاد اقساط و قبوض و گرفتاری‌های ریز‌و درشتم می‌اندازند.

انگار امواج موسیقی غمگین و اعتراضی پس از عبور از گوش بیرونی و میانی و درونی و رسیدن به مغز از پوسته سلولی عبور کرده، دستور کپی‌برداری و تولید غم را صادر می‌کنند. ظاهرا دی‌ان‌ای (DNA ) من با شنیدن این اراجیف، مغموم و افسرده شده میل به هیچ‌کاری که نه درست‌تر بگویم رو به بیزاری گذاشته. از خودم، از این کابین، از رئیس و همسایه، مردم، مسئولین و…حتی این نوشته‌های امیدبخش چسبیده روی دیوار، حالم را بهم می‌زند.
در همان حال که گرم تف‌و‌لعنت فرستادن بودم، دختر خوش‌تیپ و جوان فیزیوتراپیست برای احوالپرسی که شاید بیشتر به جهت پراندن خواب وارد شده می‌پرسد؟
_ مشکلی نداری عزیزم؟
ناگهان از دنیای بدهکاری‌ها بیرون جهیده، بی‌مقدمه می‌گویم:
_این موزیک دق‌آور را عوض کنین!
دستور یک بیمار مقبول واقع شده، اجرا می‌شود.
ناگهان طنین آهنگ و ریتمی شاد در فضا پراکنده ‌می‌شود. وقتی بخودم می‌آیم که انگشت شست پایم در حال انجام حرکات موزون هماهنگ با آهنگ عقب جلو می‌رود.

کم‌کم احساس کردم، ذهنم یقه بدبختی‌ها را رها کرده، آرامشی نسبی را مزه‌مزه می‌کند.عمق و مدت نفس کشیدنم بیشتر می‌شود. با هر بار تنفس خیلی از گره‌های درونی انباشته شده باز می‌شدند. انگار فشردگی و تنگی که از درون می‌رفت تا مرا در خود بپیچد سست شده، رهایی و سبکی جای آن را می‌گیرد.

از شدت نگرانی و بیزاری از خودم کم می‌شود. انگار دارد از خودم خوشم می‌آید.  افکارم تغییر چهره داده، کم کم متحول می‌شوند. چقدر خوب توانستم به موقع کارهایم را انجام دهم. این که اینجا هستم و دردم با کمک جریان ضعیف برق کاهش می‌یابد را به عنوان موهبتی تازه کشف شده، می‌بینم. از این درو دیوار و تخت باریک که حتی من لاغر با کوچکترین غفلتی از روی آن پرت خواهم شد، خوشم می‌آید.
آخ که چقدر در انتخاب این نوشته الهام‌بخش روی دیوار دقت بخرج داده‌اند. چقدر با حال و احوال من سازگار است. زیر لب آهنگ شاد را زمزمه می‌کنم. چرتی در حال پهن کردن بساطش است که ناگهان بوق اتمام تایم چون خروسی بی‌محل آن را پاره می‌کند.