در پشت چشم و چهره یخ‌زده‌اش، دریایی از نگرانی موج می‌زد. جریانی کشنده  از چاکرای خورشیدی به بیرون زبانه می‌کشید. می‌دانست در ورطه نابودی قدم گذاشته، با پای خود وارد راهی تاریک شده است.
چون گمشده‌ای میان بیابانی تاریک در اعماق شب، هراسان از خوف تنهایی و وهم، سایه‌های شبح‌وار را از هر سو بخود نزدیک‌تر می‌دید.
کوشید تا پا به فرار بگذارد اما پاهایش چون کوهی سنگین در زمین فرو نشسته بودند. سایه نزدیک شد و ناگهان در همینلحظه با لرزشی تند از خواب پرید. چون مرده‌‌ای از عالم برزخ ناگهان به دنیای جسم پرتاب شد.
ترس را با طول موج‌های بلند و قوی از درونش به اطراف پراکنده می‌ساخت.انگار می‌خواست به دنیا هشدار بدهد. زنگ خطری برای ترس.

این چه خوابی بود؟ دهانش خشک و بدنش کرخ از وحشت و ناباوری چون جنازه روی تخت یله بود.
سرش سنگین و پر از درهم‌پیچیدگی بود. از یادآوری خواب و صحنه‌هایش بیم داشت. می‌ترسید مبادا دوباره سر از آن بیابان تاریک در بیاورد.

” چرا این خواب را دیدم؟ لعنتی همه خواب گل و بلبل و قالی سلیمان می‌بینند، من حتی جرات نمی‌کنم چشمانم را روی هم بگذارم. آخر چقدر کابوس؟ دعا و حرز هم که فایده نداشت.”

دلش می‌خواست می‌توانست در حلقش انگشت انداخته و کل توده متهون درونش را یکجا بالا بیاورد; تا مگر کمی سبک و خالی شود.

“هوا، هوای تازه لازم دارم. دارم خفه می‌شوم.”

خودش را به لبه پنجره می‌رساند. ساعت ۴ صبح تست و با باز شدن پنجره توده هوای سرد بدون معطلی به درون می‌خیزد. یخی هوای سرد پاییزی چون آبی بر آتش جانش را خنک می‌کند.

” اکسیژن، باید درونم را  از این همه بار نفس‌گیر و امواج نکبت‌بار با اکسیژن پاک کنم. وگرنه منفجر خواهم شد.”

به ناتوانی بیماری دم مرگ چند نفس عمیق می‌کشد.
با هر دم تکه‌ای از خواب سیاه و ترس کشنده اش را بخاطر می‌آورد. با هر بازدم یک برش دیگر را. ولی با هر دم‌و‌بازدم بازدم این صحنه‌ها گویی به سمت بیرون هدایت می‌شوند.
لحظه‌ای فکری از سرش چون برق گذر کرد.

” این همان اثر مراقبه است. دروغ نمی‌گفتند. حقیقت دارد. ”

رد‌پای خواب و حس بدش در حال کاهش یافتن بود. با وجودی که پنجره را بسته بود اما لرزی که بجانش افتاده بود او را بسمت پتو می‌کشاند. به سرعت بسمت آشپزخانه رفته لیوانی آب را سر کشید و با خیزشی نرم به زیر پتو کشید.
” باید مراقبه کنم. اول باید از شر این حال بد خلاص شوم. خوابی که دیدم نتیجه افکار متلاطم و بی‌سر‌و ته این چند روزم است.”

سکوت. تنها صدای ریز و یکنواخت پکیج شنیده می‌شد. و هرازگاه صدای ماشین‌هایی که این وقت شب خیابان را خالی یافته، تخته‌گاز می‌رفتند; خلوت شب را بهم می‌زدند.
خودش را مهیای مراقبه‌ای کرد که جند صباحی پیش در کتاب ” بخواهید تا به شما داده شود” خوانده بود‌.
به پشت دراز کشیده دست‌ها را کنار بدن، اما نچسبیده و با فاصله از آن، آرام گذاشت.
نفس عمیق، چند ثانیه مکث. حال خروج بازدم از لوله‌های بینی.هجوم سیل‌گونه تصاویر و افکار پاره‌پاره از هر سو با بستن چشم‌ها آغاز شده بود.

” بخاطر همین‌ها نمی‌توانم مراقبه کنم. این تصاویر مبهم که با سرعت و بی‌وقفه وارد شده از سویی خارج می‌شوند، کلافه‌ام می‌کنند. آخر چرا من باید موقع مراقبه،  تصویرکشتی، مارمولک و پیچ‌گوشتی را در کسری از ثانیه ببینم؟”

گفتگوهای روزانه و واگویه‌های تکراری و قوی روز قبل چون آگهی‌های تبلیغاتی، در دوری سلسله‌وار درون سرش چرخ می‌زدند.
اصوات و تصاویر به سرعت در آمد و شد بودند و او با این حال بیگانه نبود.
در هر مراقبه این شلوغی و بیهودگی حضور آزارنده سیاهی‌لشکران، را تجربه کرده بود.
موجی از خواهش و کشش او را به توقف فرا می‌خواند. میلی از درون با قدرت سعی داشت به او بفهماند این کار بی‌نتیجه است. دستی انگار به زیرش رفته و به هر ترتیبی بود می‌خواست او را بلند کرده وادار به نشستن کند.. تا بنشیند و چشم باز کند. به دنیای سیاه روبرویش خیره شده، در آن تاریکی و کدورت بجستجوی چراغ از جا برخیزد.
یورش لشکر داخلی برای توقف مراقبه، می‌رفت که کارساز شود.

می‌خواست دست از نفس‌کشیدن آگاهانه و عمیق بردارد که با خودش گفت: “نه! ادامه می‌دهم. باید بدانم پشت این مرحله سخت و غیر‌قابل تحمل چیست؟ هر بار بعد از چند دم و بازدم در برابر این وسوسه و فشار کم آورده‌ام. این‌بارمی‌خواهم کمی بیشتر هوا را ببلعم. ”

شروع کرد به شمارش تا مگر مغزش را از تلاطم و سر‌گردانی نجات بدهد.
با ورود هوا، ، حبس در سینه و سپس خروج آن، شماره‌هاکش می‌یافتند.
یک
دو
سه
.
.
.
پانزده
شانزده
.
.
.
انگار کمی آسانی به این نفس کشیدن‌ها تزریق شده بود.
تصاویر هنوز در رفت‌و آمد بودند. حرف‌ها و سخن‌های شنیده شد، هنوز جولان می‌دادند. آن نیروی مقاوم دست از کار برنداشته، اصرار به اتمام این کار بیهوده داشت.
” این کارها همش الکیه. بی‌فایده‌اند. ”

موج قوی از جا بکنی در راه بود. دعوت به حال قبل، قبل‌تر و قبل‌تر.
اما او قصد تسلیم شدن نداشت.

” جانت که در نمی‌آید، این بار ادامه بده. ”

پر‌و خالی کردن و بادکردن و بیرون دادن با کمترین صدا در جریان بود. کسی از بیرون نمی‌دانست که چه غوغای عظیمی آن‌جا در اندرونش برپاست.
جنگی نابرابر. شورشی در آستانه ظهور بود. حسی تازه می‌خواست جوانه بزند. حاکم مطلق سر سازش نداشت. هیچ تفکری اجازه رشد ندارد. هیچ خیال آرامی در کار نیست. این‌ها همه شر‌و‌وری هستند که کتاب‌ها می‌گویند.

” زندگی همین افکار بریده، بریده و اخبار آشوبگر و ترسناکی است، که می‌شنوی. تو همانی که می‌پنداری. تنها، ترسیده، مغموم و از همه مهمتر ‌ناتوان.این کارها برای هیچ‌کس جواب نداده. اگر هم داده، تو نمی‌توانی.
تو عرضه‌اش را نداری. در ثانی مسائل و کارهای نهمتری هست که باید انجام دهی. بلند شو و این مسخره بازی را بگذار کنار.”

تو را چه به مراقبه؟ مادرت اگر اینجا بود الان می‌گفت: ” بجای این کارها ذکر بخوان.”
پاشو برو سراغ یک کاری که فایده داشته باشد. کی با دراز‌کشیدن و نفس کشیدن بجایی رسیده که تو دومیش باشی.”
نه قبلا با این حرف‌ها خامت شده‌ام.  به سی ثانیه نرسیده، مجابم کرده‌ای بلند شوم. دوباره غرق آن امواج و افکار هر‌جایی و گندیده خودم شوم. میان آن همه کلاف بهم پیچیده، چون مفلوکی دست و پا زده، بی‌جان و بی‌‌رمق چون محکومی یک گوشه زندان به انتظار اجرای حکم بنشینم.
تو مرا این‌گونه می‌خواهی.
محبوسی قطع امید کرده. بریده از خود از غیر خود. چون مرغ سر‌کنده، بیزار از خود، از بیخودی خود. چشم دوخته به آمدن آینده‌ای تاریک. مغموم از شکست‌های گذشته، مایوس از خود، از هر آن‌چه از اوست و با اوست.

تو کیستی؟ چرا نقاب از چهره بر‌نمی‌داری. چرا همواره از پشت سرم فقط صدایت را می‌شنوم.
جرا با من یکرویه بازی نمی‌کنی؟ در خفا، پشت پستو، در هر گوشه از این حجم تنگ ذهن تاریکم تو بساط کرده، نا‌امیدی را دولا پنج‌لا به من قالب می‌کنی.

چه گیر تو می‌آید از این همه تهوع، نفرت و بیزاری من از خودم؟ از دنیایم و از روز‌هایی که بی‌هدف فقط می‌آیند و بی بار به هرز می‌روند. در این وقت کشی تو چه‌چیزی را می‌خواهی زنده نگهداری؟
ناامیدی؟ اگر من امیدوار باشم، اگر کمی به دنیا و به او، آری به او، به او که مدتهاست فراموشم کرده، اندک نگاهی از سر بندگی، از سر امید به رحم و لطفش بیاندازم، چه از تو کم می‌شود؟

دست و پایم را بسته می‌خواهی. ذهنم را آشفته، خوابهایم را پریشان، سینه‌ام را سنگین زیر بار پلشت بیزاری و بیهودگی،دستانم را بی‌رمق، زبانم را تلخ و چشمانم را بی‌فروغ از یک بارقه از امید.
امید، امید را مرده می‌خواهی. تو را دشمنی دیرینه با این رگه طلاست.

چقدر نفرت‌انگیزی تو. تو امید را در نطفه خفه می‌کنی. درست سر‌بزنگاه. درست در اولین تلاش برای فرستادن نخستین پالس‌های حیاتی. تو ناجوانمردانه از پشت خنجر می‌زنی .نه ردی، نه اثر‌انگشتی، نه شکی، هیچ. تمیز و بی‌نقص.

راز موفقیت تو در همه این سال‌ها دست به کار شدنت در همان نقطه آغازین است. کشتن قبل از جان گرفتن. ترساندن قبل از پروا‌یافتن. سربریدن قبل از اثبات گناهکاری. کوبیدن قبل از ایستادن.کیستی تو؟

از پستو بیا بیرون. تو اندرون من خانه کردی که مرا یار و یاور باشی، تا سر از چاه در نیاورم. حالا که قعر چاهم چرا رهایم نمی‌کنی؟ چه می‌خواهی از جانم. گورت را چرا گم نمی‌کنی بروی؟
زیر خروارها یاس چرا دست از سرم بر‌نمی‌داری؟ راهت را بگیر و برو. بتوچه که می‌خواهم چکار کنم؟اگر کمی، فقط به نازکی و بی‌جانی یک رشته فکر کوتاه به او امید داشته باشم، چه چیزی از تو کم می‌شود.

لازم نیست انقدر نامهربانی‌ها و بی‌کس و تنها رها شدن‌هایم را بخاطرم بیاوری. خودم خوب یادم هست که چقدر بدبختم. نیازی به تذکرات دلسوزانه شما نیست. بله، شما که در پوستین مشاور، محافظ، دوست و راهنما جز قطع کردن کار دیگری برایم نکردی. چون هیولایی در لباس مبدل دانه دانه بذرهای امید را از ریشه بیرون کشیدی.

“هرگز از رحمت خداوند نا‌امید مشو.”

حالا می‌فهمم چرا آن روزها متوجه این( آیه ) جمله قصار نوشته شده بر سر محراب مسجد محله‌امان نشدم.

 

 

تو بهترین نقطه را برای ضربه زدن انتخاب کرده‌ای. درست ریشه را. در بهترین زمان. درست اولین ریشه. هر‌وقت فکری از جنس توانایی، خواستن، اعتماد کردن به خودم، به خدا از سرم گذشت در هوا زدی.

هیچ خیالی مجال پرواز در آسمان تخیل را نداشت مگر لاشخورهای فرصت‌طلب برای دریدن پیکر بی‌جان امید. همه این ها این همه سال با مدیریت تو به پیش می‌رفت. دستور و حکم و اجرای تو در کار بود و بس. ومن چون احمقی ترسو فرمان و مهر و دادگاه و میدان را به تو سپرده بودم. مخمور و مسحور داستان‌های سیاه و کذب تو چون کبک سر در برف کرده، تو را خیر‌خواه خود می‌دانستم.
تو بدترین دشمن من بودی و هستی و بدبختانه نزدیکترینشان هم.

با هر نفس عمیق من انگار ضربه‌ای بر پیکر درشت تو می‌نشیند. می‌دانم در این سال‌ها پروار و پرزور شده‌ای. ریشه‌دار و قطور. اما هر قدرتی با ضربات آهسته و مداوم، هر هوزه و هر روزه ضعیف خواهد شد.

 این مراقبه با همیشه فرق داشت.

امید را باید آبیاری کنم. با اکسیژن، با خیال، با کتاب، و حتی با موسیقی، این جوانه سبز آسیب‌پذیر نیاز به مراقبت دارد.
تبر آن دشمن خانگی بی‌رحم همواره آماده از جا کندن است. آن غول بی‌شاخ و دم هنوز سر پاست.
یک لحظه غفلت یعنی از دست رفتن یک زندگی. امیدی که سال‌ها بدست خود کشته‌ام حال نیازمند یاری من است.

باید همان ابتدا، درست در نخستین لحظات پس از تولدش به دادش برسم.مسئولیت این نهال نازک بر عهده من است. هیچ کس دیگری نمی‌تواند مثل خودم در برابر آن دشمن قسم خوده از او محافظت کند.
امید راباید زنده نگهدارم. تا تنومند و استوار شود، شاید روزی وقتی قد کشید و جان گرفت، با هم آن غول بیابانی زشت و کریه را بر زمین زدیم.