روی جدول کنار خیابان نشسته بود. پشتی خمیده داشت و سرش پایین بود. با نزدیک شدن صدای پای زن سرش را بالا برد و با چشمانی فرو افتاده و پر چین و چروک به زن نگاه کرد. پیرمردی ریز نقش با صورتی تکیده، ریشی نتراشیده و قامتی شکسته درون یک کت چرک مرد و کهنه،  سلام زن را پاسخ داد. صدایش آرام و مملو از گلایه بود. زن چند کیلو گوجه فرنگی می‌خواست. پیرمرد به سمت وانتش رفت و با دستان کبره بسته و خشکیده‌اش مشغول جمع‌کردن گوجه‌ها داخل کیسه نایلونی شد‌.
زن پرسید: ” کیلویی چنده؟”
پیرمرد کوتاه و اندکی خشم‌آلود پاسخ داد: “ده تومن.”
زن خیره به دستان چروکیده و تن خسته از روزگار پیرمرد، منتظر شد تا کار پر‌کردن کیسه به اتمام برسد.
ناگهان بی‌مقدمه پرسید:” چرا ماسک نزدین؟” پیرمرد نگاهی اریب به زن انداخت و گفت: ” دستور از بالا نیامده.”

زن بلافاصله با خنده‌ای در کلام پرسید:” حاج خانم اجازه ندادن؟!”
پیرمرد با پوزخندی کوتاه پاسخ داد:” حاج خانم کیه؟ من تو آسمون خدا یه ستاره ندارم.”
زن شرمسار از خامی پرسش خود، سکوت کرد.

کیسه را گرفت و پول گوجه‌هارا حساب کرد و سوی اتومبیلش براه افتاد.
ناگهان فکری مثل برق از سرش گذشت. به سرعت به سمت ماشینش رفت و چند عدد ماسک تمیز که برای روز مبادا داخل داشبورد گذاشته بود را برداشت. به سمت پیرمرد وانتی بازگشت.

کیسه حاوی ماسک‌ها را به سوی پیر مرد گرفت. تند و محکم گفت: “دستور از بالا آمده، سرپیچی ممنوع! این هم ماسک. “
پیرمرد با دهان نیمه‌باز و نگاهی پرسشگر مبهوت زن و کارش شده بود. دست لرزانش را بسوی نایلون دراز کرد و آن را گرفت.
زن بسرعت در خیابان از نظر‌ها پنهان شد.
پیرمرد احساس کرد گره پیشانیش باز شده، فشاری دائمی از روی قفسه سینه‌اش به یکباره بر‌داشته شد.
زیر‌لب تکرار کرد:” دستور از بالا آمده، سرپیچی ممنوع.”

حالا خودش را تنها نمی‌دید. انگار کسی از آن بالا او راهم نظاره می‌کند. گله و شکایتهای همیشگی‌اش را با یک نفس عمیق بیرون داد و خود را سبک و رها دید.
” کسی که همه عمرم از او شاکی بودم، بدست یکی از بندگانش برایم دستور و حکم و لوازم اجرا فرستاده است. او هوایم را دارد. همین برایم کافیست. همین که بدانم فراموشم نکرده، که از یاد نبرده، که می‌بیند مرا، همین یک پیغام برای من کافیست.”

پیرمرد سرش را سوی آسمان بالا برد و در حالی که ماسک را روی صورتش می‌گذاشت با صدای بلند گفت:” اطاعت می‌شود قربان.”