چشمانش را روی هم می‌گذارد. تصاویری کج‌و‌ماوج در حال شکل‌گیری و واضح‌شدن، هستند. گلوله‌ای مبهم و سیاه که فقط دو نقطه روشن از اعماق تیره آن به زحمت دیده می‌شود به آرامی در حال نزدیک شدن است. مثل  یک نقاشی غبار گرفته در طول اعصار، لحظه به لحظه گرد‌و‌خاکش به کنار رفته، بتدریج خطوط و زوایای آن هیبت بی‌شکل و توده‌مانند آشکار می‌شود.

حالا دیگر شکل و شمایل آن را به وضوح می‌توان دید.
جگواری سیاه با دو چشم قهوه‌ای روشن و براق که همچون تیله‌هایی درشت کاشته شده در کاسه سر می‌درخشیدند، در حال نزدیک شدن بود.

 

نگاه نافذ و پر‌قدرت حیوان بر روی او دوخته شده، با هر قدم همچون دو خنجر صیقل‌یافته بر عمق قلب وچشمان ناظر فرو‌ می‌روند. کوبش بی‌امان و دیوانه‌کننده قلبش بر دیوار سینه، ضرب‌آهنگی تندتر می‌یابد. چون مترسکی خشک و یخ‌زده در جایش میخکوب شده، پاهایش را گویی بر خاک دوخته‌اند. انگار جرم تمام عالم را در تن او فشرده‌اند. تنش را لخت و سنگین می‌یابد. یارای بلند‌کردن پایی که انگار وزنه‌هایی نامرئی، اما به غایت سنگین بر آن آویخته‌اند را ندارد.

جگوار سیاه با آن دو چشم اغواگر و نگاه برنده‌اش در نزدیکی او می‌ایستد. صدای نفس‌هایش حالا به راحتی شنیده می‌شود. آرام و بی‌حرکت بی‌آنکه نگاه از چشمان شکار بهت‌زده‌اش که اکنون در یک قدمی او چون مجسمه‌ای با چشمانی از حدقه بیرون زده و دهانی باز و لبهایی سفید شده از شدت ترس، خشکش زده بردارد؛ با یک غرش کوتاه به هوا پریده در کسری از ثانیه گردن شکارش را به زیر دندان می‌گیرد.

باز هم یک تصور و صحنه‌سازی دیگر. این‌بار از نوع جنگل و حیات‌وحش بی‌رحم. چقدر ترسیده بودم.
سازندگانم عجب قابلیت شگرفی در من نهاده‌اند. قطعا اجدادم قادر به تجربه چنین خیال‌پردازی و مصور سازی نبودند.

تطابق اشکال و اتفاقات با احساسات و همخوانی آن‌چه در ذهنت شکل می‌گیرد ؛ آن پالس‌ها و نقل‌وانتقالات الکترونی و نوسانات امواج ارسالی، با احساسات، کاملا هوشمندانه و بی نقص انجام شده است. چه تصاویری را خلق کردم، ایول به خودم. ترس آن لحظه واقعی بود.

حالا دیگر باید بروم خودم را شارژ کنم. این نوع توهم و تخیل برق زیادی مصرف می‌کند.