بخوان برای تو نوشتم

حقیقتا که نوشتن نامه برای یک دوست قدیمی بهانه نمی‌خواهد. راستش را بخواهی شاید واگویه‌هایی است برای آرام کردن خودم. نامه‌ام نه مثل نامه ویکتور هوگو برای فرزندش یک شاهکار ادبی است ونه عاشقانه‌ای است مانند نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش.بلکه چند کلامی است برخواسته از اعماق قلبم برای تو که نام زیبای دوست را برخود نهادی. حوصله‌اش را داری؟ امیدوارم جوابت مثبت باشد. چرا که قصدم امروز نوشتن برای توست.

خیلی وقت است برای یک مخاطب خاص چیزی ننوشته‌ام. شاید آخرین و قدیمی‌ترین نامه‌ای که نوشتم برای دایی‌ام باشد که به خدمت مقدس سربازی مشرف شده بود.
هر چند به برکت اینترنت و انواع راههای مجازی برای دیدن و شنیدن و فرستادن پیغام آنلاین، نوشتن نامه کاری دور از ذهن و از‌مد‌افتاده بنظر برسد، اما من امروز می‌خواهم با روشی قدیمی و مهجور با تو به گفتگویی دوستانه بنشینم.

دوری از تو که حال به دردی کهنه و بی‌درمان اما شیرین بدل گشته، پس زمینه نوشته‌هایم است.
بوی محبت و شوق به لبخند و ذوق دیدنت در اوج را از کلماتم کاش استشمام کنی، که من از گفتن و نوشتن فقط حال خوب تو و شادی چشم‌هایت را طلب می‌کنم.
امروز بار دیگر به خدمت برای خلق در لباس سفید نمونه‌گیری با ماسک و شیلد و دستکش فراخوانده شدم.
وظیفه‌ای که ماههاست بر گردن همکارانم در لباس آزمایشگاه، مراقب سلامت و مبارزه‌با بیماریها و …نهاده شده و در آزمایشگاههای‌خصوصی، مراکز ۱۶ ساعته و بیمارستان‌های کشور در حال انجام است.
کاری که پس ازساکشن ریه و مداخله مستقیم برای تنفس و نجات بیماران کرونایی، به عنوان خطرناک‌ترین اقدام تشخیصی این بیماران شناخته شده است.
از شنیدن این خبر وحشت‌زده نشدم. عصبانی هم نشدم. چرا که همکارانم قریب به یک سال است با وجود مشکلات، خطرات ، ناملایمات و بی‌مهری‌های مردم و مسئولین، با وجود خستگی و فشار زیاد همچنان سر‌سختانه در میدان نبرد و مبارزه ایستادگی کرده و می‌کنند.

بگذریم از آن‌ها که همچون سایر اوقات این‌چنینی یا، به بهانه‌های مختلف کنار کشیدند و یا از بیرون گود داد می‌زنند لنگش کن.
قطعا پس از کرونا اگر زنده باشیم داستان‌ها، سریال‌ها و فیلم‌های زیادی از ایثار‌ها و نامردی‌ها ساخته خواهد شد. روایت پزشکان و پرستاران بهداشتیان، آزمایشگاهیان  و آن ها که شب و روز گرم مداوا، تشخیص، کنترل و تحقیق بودند از سیاه‌لشکرانی که در این معرکه سودای کسب اعتبار و نام و مال به قیمت جان هموطن خویش داشته و داشتند؛ سوژه داستان‌های خواندنی برای آیندگان خواهد شد.

بگذریم، اصلا نمی‌خواهم وارد جزییات  تلخ و شیرین این دوران شوم. چرا که حرف تازه و دلگرم‌کننده‌ای در آن نیست. درد‌دل کردن هم چاره‌کار نیست، این بیماری آمده، خانه کرده، زخم زده، ، جان‌ها گرفته و تیشه‌ای شده برای زدن ریشه‌ بسیار کسان و مفری برای ترقی فرصت‌طلبان.

من را نه بیش از این یارای کمک به آن قشرآسیب‌دیده است، نه قوت و اجازه مبارزه با آن سود‌جوی خائن.
بلکه امروز روی سخنم با توست. اگر در این گیر‌و‌دارنبرد، حریف نامرئی و ناجوانمرد بر من چیره شد و جان از من ستاند، اگر سعادت دوباره دیدن و حض بردن از جوارت از من گرفته شد، بدان که تو در نهانخانه دلم، جای مخصوص داشتی. هر چند فرصت ان را نداشتم که بگویم، تو را در  تمام لحظه‌های زندگیم گره زدم.
آن روز که صدایم در فضای بیکران بین من و تو یخ زد و جا ماند، آن روز که کلمات در جا و مکان مناسب قرا نگرفته و چون سوزنی در انبار کاه گم شد، من سرگردان و ناتوان بدنبال راهی می‌گشتم تا تو بدانی که تو همچو آفتاب برای برگ و چون بستر برای رود و چون هوا برای زنده‌ماندن، برایم هستی . برای من تو مهم بودی و هستی.

هر چند تو این اهمیت و وابستگی را جوری که خود می خواستی معنی کردی. طبق خواسته و نیاز خود. البته که این سو‌تفاهم و کدورت در رساندن مفهوم، از قصور در ابراز و بیان من بود نه ضعف گیرنده پیام.

حال اگر از این مهلکه جان سالم بدر بردم ویا چون بعضی همسنگرانم، به آخر خط رسیدم، بدان که تو باارزش‌ترین خاطره و قویترین شوق درونی من بودی. تا جایی که می‌خواستم تو را در اوج ببینم. هر چند خود کنار تو نباشم. تو از آن جنس و رنگی هستی که پیروزی و لبخند برازنده و زیبنده‌اشان است.

خمودگی و یاس و غم شایسته تو نیست. چه من باشم، چه نباشم، بدان هرگز به تو اجازه نامیدی نمی‌دهم. حق دست‌کشیدن از آرزو‌هایت را تا ابد طبق تشخیص و حکم خودم ابطال نموده‌ام.

تو را برای خوشحالی انتخاب کرده‌ام.  وجودت را برای رسیدن به لبخند رضایت و برق درخشان نگاهت، آن‌گاه که بارقه پیروزی نمایان می‌شود، می‌خواهم.
دوست محبوب من. بلند شو و سیل غم را گو، که بیایستد. تو فقط باید دستور بدهی. محکم و استوار تنها کاری که از تو می‌خواهم ساختن رویاهایت است، حتی اگر من در آن به اندازه کسری از ثاتیه حضور نداشته باشم.

در تو قدرتی می‌بینم که در دیگران هر چه با دقت و وسواس گشتم ، یا ندیدم، یا به این میزان که مرا وادار به ایستادن پای حرفم بکند،نبود.
اگر دوری عذابت می دهد، اگر عرصه بر تو تنگ گشته، باید بدانی که اجازه کم آوردن نداری. شب سیاه جور و سنگینی کشنده هجران و فشار‌های اقتصادی و امثالهم را بایدکه تاب بیاوری.

آری من سخت‌گیرم. من از تو یک برنده می‌خواهم. نه کسی که بنالد و بنشیند و بر ویرانه‌ها ،غم‌ناله سر دهد.
اگرم قسمت نبود در این راه کنارت باشم، شوق شکفتن و درخشیدنت در آسمان تیره‌و‌تار مرا به بودن و ماندن امیدوار می‌سازد.. این امید، این روزنه روشن را، تو باید فروزان نگاه‌داری. تنها چیزی که از تو می‌خواهم این است:

خودت را دوست داشته باش. همان‌قدر که من دوستت دارم. اگر این یک نکته را در نظر داشته باشی، همانی خواهی شد که در خیالم ساخته و پرداخته کرده‌ام. همو که لایقش هستی‌.
دوست‌ من دست از گلایه کردن بردار. بگذار باران پاییزی غبار خستگی و نامردی و نامرادی‌ها را بشوید و با خود ببرد.
می‌دانم آسان نیست. می‌دانم اصلا آسان نیست. اما آن چه که مرا به اصرار و اشتیاق بر سر این خواسته نگاهداشته این است که تو را خوب می‌شناسم. می‌دانم که از پس هر مشکلی بر‌می‌آیی. گرچه از من رنجیده‌خاطر هستی. گرچه می‌دانم دلیل این دلتنگی و غم، دست بی‌مهر من بود ولی از تو همین را می‌خواهم. خواستی مرا ببخش و نخواستی هم اصراری بر آن نیست. تو خود مختاری که هر گونه که صلاح می‌دانی مرا مجازات کنی. با کینه و قهر و شاید هم فراموشی. ولی اجازه نداری در پیله تنهایی بمانی و خود را شکست‌خورده بنامی.

بگذار کینه و نفرت از من بشود انگیزه بپا‌خواستن و ادامه دادن برای تو . نیرویی برای پیدا‌کردن خود. برای رشد و بالندگی، تا که قله‌های دست‌نیافتنی زیر پاهایت به تسلیم در آیند.

راهت را بیاب. غم را پس بزن. محض رضای خدا دست از آه کشیدن بردار. خاطرات تلخ، وعده‌های دروغین، بی‌وفایی یار و بد‌عهدی ایام و خیانت شریک و بی‌توجهی بالادستان و… را بسوزان و خاکسترش را بر باد بده. بگذار دنیا در تنهایی و تلخ‌کامی بخود بپیچد.

تو فقط بخند. حتی بزور و مصنوعی هم که شده لبخند بزن. خودت را گول بزن. آرام آرام خودت را در وضع و حالی که دوست داری تصور کن. دست از مرور خاطرات آن شوخ‌طبع جفا‌کار و شریک نابکار بردار. او را به حال خود رها کن. یقه‌اش را ول کن.  دست بکش تا نفس بکشی.

فکر اورا که چون خوره، درونت را جویده، بکن ، بیانداز دور. رهابش کن. یک‌باره نمی‌توانی؟ به یادش، به نامش، بویش، صدایش و خاطراتش عادت کرده‌ای؟ کم کم انجامش بده. ذره، ذره، از شدت یادآوری او در ذهن و قلبت، آزاد شو.
بدان که هیچ توجیهی را نباید بپذیری. که این ها همان تمایل قدیمی به زندگی قدیمی است. این ساختار قابل تغییر است. اما نه یک‌باره. گامهای کوچک و تغییرات جزئی قدرتی به تو خواهند بخشید که می‌توانی با تکیه به آن، همانی بشوی،که باید باشی. همان زندگی را بسازی که دوستش داری.

دوست و رفیق قدیمی من. باور کن امکان دارد. خودم انجامش دادم. طول کشید. سخت بود، جانم بر لبم رسید، بارها به آخر خط رسیدم. قدرت آن مدل ذهنی و کشش قوی برای بازگشت به آن، برخی روز‌ها مرا از پای در‌آورد. شکستم داد، اما دوباره بلتد شدم. ادامه دادم، و اکنون جور دیگری می‌اندیشم و صد‌البته زندگیم تغییر کرده. همان‌طور که دوست داشتم. تو هم می‌توانی، حتی بهتر از من. چون من یقین دارم که تو از من از هر نظر قوی‌تر و بهتر هستی.

پس یالا، دست به کار شو. فقط کافیست به خودت و این راه ایمان داشته باشی.
یادت باشد هنوز هم آرزوی من سلامتی و موفقیت توست.
یاعلی