متولد ۱۳۵۸ هستم. یک خرداد ماهی که بچه انقلاب شد. ۱۵ ماه بعد از تولدم جنگ شروع شد. چیزی از ابتدایش یادم نیست اما محوترین خاطرات دوران کودکیم پس از گربه‌ای که در حیاط بزرگ خانه ناگهان بسویم چنگ انداخت و سوختگی دستم، تصویر قطاری از مردان تفنگ بدوش و سربند بسته بود که بسوی من دو انگشت خود را به شکل عدد هفت می‌گشودند. دسته‌ای از شیردلانی که در غروب خورشید به سمت قتلگاه خود مشتاقانه می‌شتافتند.
من طنین شعار این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرب و بلا آنده را در پس‌زمینه آرشیو قدیمی‌ترین آواهای ماندگار ذهنم می‌شنوم.
من سر صف با تمام وجود در کنار هم‌کلاسی‌هایم شعار مرگ بر صدام می‌دادم.
آرزویم پیروزی مردان سرزمینم بود. پیروزی حق علیه باطل. آزادسازی کربلا و نابودی استکبار.
من برای خسرو کوچک‌ترین پسر زهرا خانم و مشهدی عبدالله که در سن ۲۰ سالگی بدست کماله‌های عراق با تیغی کند سرش از بدن جدا شد در سن هشت سالکی اشک ریختم.
من برای پیروزی سربازان اسلام شبهای زیادی دست به دعا بردم.
من، معصومه، بچه انقلاب برای برگشتن دایی مفقود‌‌الاثرم از عملیاتی شکست خورده، به درگاه مروردگار التماس کردم.
من آن روز را که دایی بزرگم ساک برادر گم‌شده‌اش را جلوی چشمان مادر بر زمین گذاشت و سرش را مایین انداخت، به خاطر دارم.
من از هشت سالگی اوقات فراغت تابستاتم را در کنار جمع کثیری از دختران و مسران هم سن و سال خودم هر روز صبح در حیاط خانه مریم خلنم قرآن ‌خوان برای یادگیری قرائت قرآن سپری کردم.
من در نه سالگی چادر بسر کردم و بر سر سجاده نشستم.
در فصل کودکی من لاک و گل‌سر و لباس عروس و ادا اطوارهای دخترانه رنگی نداشتند.
شعرهایی که می‌خواندم حماسی بودند و کتابهایم دینی و مذهبی.
من دوران جنگ و نبرد و داغ مادران و خواهران جوان از دست داده، را با نوجوانی به سالهای سازندگی و تحمل کاستی‌ها بخاطر توطئه‌های دشمن پیوند زدم.

هنوز هم نعلت  ترس خانم ناظم از جوراب سفیدم را نم‌دئانم.

من از تبار نسلی هستم که حرف نزدن را استادانه آموخت. همواره شرم و حیا داشتن پیشه‌اش شد و گذشتن از خود افتخارش.
برای نادیده گرفتن آرزوهایش به بهای دریافت برچسب دختر خوب بر خود بالید و آگاهانه بر خود خط بطلان کشید.
در دایره‌المعارفش انتخاب را پس ازحرف “ی”  جا داد و با اجازه بزرگتر‌ها و برای رضایتشان  “بله ” گفت.
اجازه گرفت و خندید و اجازه گرفت و از در خانه خارج شد و اجازه گرفت.

نسلی که از حق خود گذشت و فردیتش را ارزان فروخت.
حال در مواجهه با نسلی قرار گرفته که خودش را ، وجودش را و حق خود را رپیش پیش از دیگران طلب می‌کند.
به خود باور دارد و می‌کوشد در دنیایی که بخاطر وجودش بر سرش منت می‌گذارد، تمام آرزوهایش را به خاطره تبدیل کند.
من از این گودزیلاهای دوست‌داشتنی درس “هر طور که خودت را ببینی دنیا نیز تو را آن‌گونه خواهد دید،” گرفتم.
این نسل متفاوت به من درس زندگی آموختند.
درس دوست داشتن خود، حقی که من دهه ۵۰ و ۶۰ بدست خود سوزاندمش.