حال و احوالم مثل روزهای پائیزی متغیر است. گاهی سرد و بی‌حوصله‌ام . به آنی آسمان دلم می‌گیرد و بارانی ‌می‌شود.

کمی بعدخورشید درونم چنان می‌تابد و گرما می‌بخشد،که روشنی و حرکتی وصف‌ناشدنی را در وجودم به جوشش در می‌آورد.

این تغیرو دگرگونی در دوران سخت ترک عادت بیشتر خودنمایی می‌کند. از روزی به روز دیگر، از صبح تا عصر، اینجا ، آنجا همه انگار در این تغییرات دخیل و دست اندر‌کارند.

کشش و انگیزه برای ادامه مسیراز یک طرف و تمایل به بازگشت به همان حالت ثبات قدیمی از سویی دیگر، مدام در حال زورآزمایی هستند. دو حریفی که تمام ساعات شبانه روز را در مبارزه‌اند. پیروزی پیوسته دست به دست می‌شود. بسته به قدرت و تجربه و پشتکار هر یک ،این پیروزی و شکست‌های چرخشی تا آنجا پیش می‌رود که یکی از این دو نیروی متضاد، ضعیف و ضعیف‌تر شود و از پای در آید.

 

 

در مسیر تغییر روحیه و افکارم مدام با این تغییرات ناگهانی جوی درونی درگیرم. ساعتی این امید و انگیزه و حس خوب به اوج می‌رسد و لحظه‌ای دیگر با یک فکر محدود‌کننده و یاس‌آور، همه آن چه با مشقت ساخته‌ام یکباره فرو می‌ریزد و بر سرم آوار می‌شود.

 

مثلا همین دیروزاصلا حال خوشی نداشتم. نه این که بیمار باشم ، نه، حس خوبی نداشتم. نوعی نگرانی و دلواپسی و نا‌امیدی، از همان احساسات آشنا و کهنه قدیمی، دوباره به سراغم آمده بودند. با وجود یادگیری روش‌ها و تکنیکهای عملی بسیار و موثر برای خلاصی از افکار منفی، انگار این بار امکانش وجود نداشت و قدرت آن‌ها بیشتر از من بود.

 

از صبح به همین منوال گذشت تا غروب. کلافه بودم. دلشوره داشتم و می‌دانستم که این اصلا نشانه خوبی نیست. باید راهی پیدا می‌کردم.

یادم آمد که روزهای اول که خیلی با این مشکل برخورد داشتم، گاهی از رانندگی برای خلاصی و رهایی از چنگال افکار مزاحم استفاده می‌کردم.
سوار شدیم. به همراه بچه‌ها راه افتادیم. خیلی هم بی‌هدف نبودیم. جایی باید می‌رفتم.

در طول مسیر که خداراشکر باز بود و بدون ترافیک، انگار با شکافتن فشار هوا و حرکت به جلو از آن پایبند‌های ذهنی  کنده می‌شدم. نوعی جریان داشتن و رهایی از سکون. حس خوبی داشتم. احساس می‌کردم، از دست آن نیروهای بازدارنده و واگویه‌های عبث نجات پیدا کرده‌ام.

تا حدودی حالم بهتر شد. اما باز با رسیدن به سکون  و قرار گرفتن، آماج حملات دشمنان درونی قرار گرفتم.

اگر نشود چی؟در این اوضاع زیرو‌رو شده بازار اگر کار نگیرد و ضرر کنم؟

با این وضع  وحشتناک کرونا، اگر چنان شود؛ چنین نشود، چکار کنم؟

ترس مثل خوره افتاده بود به جانم؟ هر چه در چنته داشتم یکی یکی رو می‌کردم، اما بیهوده بود. هیچ کدام بطور اساسی افاقه نمی‌کردند. اثر هر یک موقتی و کوتاه بود. و دوباره سر و کله آن مزاحمان موذی پیدا می‌شد. از در بیرونشان می‌کردم، از پنجره، زورکی وارد می‌شدند.
سعی کردم نادیده بگیرمشان و بخوابم. شاید دست از سرم بردارند.

به لطف سر شب خوابیدن، صبح زود بیدار شدم. هنوز حس خوبی نداشتم. اما این ساعت حسنی که داشت سکوت و خاموشی بود. جز صدای عبور گاه‌بگاه ماشین‌ها و یخچالی که در اتاق بصورت ممتد و به آرامی زور می‌زد، صدای دیگری شنیده نمی‌شد.

دوباره سعی کردم برای تغییر احساس کاری انجام دهم.
روش پاکسازی، آن لحظه به ذهنم رسید که الان وقتش است.

شروع کردم. با هر بار تکرار آن چند عبارت انگار گرهی از دورنم باز می‌شد. ادامه دادم. رفته رفته سبک شدم. حالا براحتی می‌توانستم نفس عمیق بکشم. با هر دم و بازدم، انرژی‌های منفی را خالی می‌کردم.

حین کار دوباره آن‌ مداخله‌گران پررو و سمج در تلاشی فطری برای بقا ،خودشان را به آب و اتش می‌زدند. باز هم به محض ایست کردن و رها کردن فرمان ذهنم، سعی در قاپیدن فرصت برای در دست گرفتن و تصرف ذهنم داشتند. اما هر بار به خودم می‌آمدم و رشته افکار را پاره کرده و از نو شروع می‌کردم، یک ساعتی طول کشید تا حسم تغییر کرد.

احساس راحتی و آرامش. همین است. همین که دنبالش بودم.

متوجه شدم با هر بار تنفس عمیق از قدرت افکار منفی کاسته شده و درونم انگار پاکیزه می‌شود.
حالا معنی حرف “استر هیکس ” را متوجه می‌شوم. آنجا که در کتاب بخواهید تا به شما داده شود می‌گوید:

 

از آن نیروی راهنمای درونی پرسیدم چگونه به هر چه می‌خواهیم برسیم؟ پاسخ آمد با نفس کشیدن.

از دیروز هر چه سعی کردم با شکر‌گزاری احساسم را بهتر کنم، نمی‌شد. همه فقط از سر زبان بود. آن طور که می خواستم نبود . اما حالا با این حس سبکی و قدرت فوق‌العاده‌ای که دارم، براحتی می‌توانم شکر کنم.

سپاس بابت این تغییر و این حس خوب. بخصوص بابت اکسیژن، این عنصر معجزه‌گر. خدایا شکرت که برای هر مشکلی در این دنیا راه حلی آسان و ارزان قرار دادی.. انقدر واضح و دم دست  که حتی تصورش را هم نمی‌شود کرد. روشهایی راحت و مجانی، اما نادیدنی.

سپاس بابت همه چی.

حالا دیگر بخچال هم آرام گرفته بود. دلم می خواست کتاب بخوانم. فکرم باز شده بود و یادگیری راحت‌تر بود.
دست بکار شدم.

صبح شنبه خوبی بود. برای اولین بار ” شنبه خوب است “

برایتان لحظاتی مملو از آرامش و موفقیت آرزو می‌کنم.