با بی‌حوصلی شبکه‌های تلویزیون را بالا پایین می‌کند. دقایقی از یک سریال خانوادگی توجهش را جلب می‌نماید.
موضوع فیلم چنگی به دل نمی‌زند، تکراری است. پس از چند دقیقه شبکه را عوض می‌کند. بعدی، بعدی، بعدی
سرش را که می‌چرخاند موبایلش را می‌بیند‌ بر می‌دارد و طبق معمول چکش می‌کند. آخرین پست‌ها را می‌بیند. سرش را که بالا می‌آورد زنی اخمالو ، دست به سینه، با چهره‌ای در هم و حق به جانب جلویش ایستاده است. بلافاصله به خودش می‌آید و موبایل را به کناری پرت می‌کند.

ماههاست که روابط بین آن دو دستخوش تغییراتی شده. سردی و کم حرفی بهمراه گله و شکایت و دلخوری و توجیهات منطقی و بنی‌اسرائیلی جای شور و اشتیاق و گرمی عشق ابتدای زندگیشان را گرفته.

زن علت همه این تغییرات را، اینترنت می‌داند. اعتیاد مرد به شبکه‌های مجازی، وقت زیادی از او می‌گیرد. زمانی که باید برای مسائل مهمتر و مفید صرف شود، خرج مطالب بی‌شمارو رنگارنگ فضای مجازی می‌شود.او توقع گذران وقت به شکل صمیمانه و بدون حضور مزاحم موبایل را دارد.

پس از روزها شکایت از سوی زن و مقاومت و انکار از مرد، او می‌پذیرد که زیاده‌روی کرده است. تلاش برای مقابله با این عادت ویرانگر آغاز می‌شود‌.

ظاهرا کار سختی نباید باشد. تصمیم می‌گیرد، در مقابل وسوسه سرک کشیدن دمادم به گوشی و اتلاف ساعتها وقت بی‌زبان برای چرخ زدن در فضای مجازی، مقاومت کند. تصمیمی قاطع می‌گیرد.

از فردا

اما هر بار بهانه‌ای او را در عملی ساختن این تصمیم مهم ناکام می‌سازد. این میل و کشش بی‌اختیار برای ورود به دنیایی دیگر همواره با اوست. خوره‌ای که خلاصی از آن ناممکن به نظر می‌رسد

چند روز پیش دوست خوبم زهرا پورمهدیان پستی گذاشته بودند از وابستگی به دنیای مجازی و تصمیم ناگهانی ایشان به حذف تمام دریچه‌های ورود به این توهم آباد و لذت بردن از زندگی با گوشی یازده دوصفر در غار درونی خودش.

تصمیم و تلاشی سازنده در راستای حفظ تعادل و ترک عادت غرق شدگی در فضای مجازی.

تغییری که خیلی از ما به آن نیاز داریم و بارها به خودمان قول شرف داده‌ایم که اجرایش کنیم. زمان بیشتری آف لاین باشیم و روح و جسممان را در دنیای واقعی به یکدیگر پیوند دهیم.

دانسته‌های ما از مضرات و اثرات این رفتار مخرب در افت کیفیت خور و خواب و خلق و خوی ما کم نیست. آگاهی داشتنی که تا رسیدن به عمل فاصله زیادی دارد.

ناپلئون هیل در کتاب بیاندیشید و ثروتمند شوید می‌نویسد:

مطالعه ۲۵۰۰۰ زن و مرد شکست خورده نشان داد که از جمع ۳۱ عامل شکست و ناکامی، ناتوانی در تصمیم گیری از جمله مهمترین دلایل شکست و ناکانی است.》

می‌دانم که باید کاری انجام دهم. مدتهاست دست روی دست گذاشته‌ام. عادتی دارم که بر روابط، شغل، درآمد، سلامتی‌ام و… آسیب می‌رساند. این را می‌دانم. بارها خواسته‌ام کنارش بگذارم. اما هر بار با غولی بی‌شاخ و دم در کارزاری بس ناجوانمردانه به نبرد فرا‌خوانده شده‌ام. جنگی نابرابر. من با انگیزه‌های مختلف از یک سو، او با بازوان پولادین و گرزو شمشیری نامرئی از سویی دیگر.

از بس کم آوردم، خسته شده‌ام. از خودم، ضعف و ناتوانی‌ام خبر دارم. این باخبری مرا می‌آزارد.
هر بار این سناریو تکرار می‌شود. از بس شکست خوردم، دیگر رهایش کردم. چند بار باید برایم ثابت بشود که، ضعیفم. اراده ندارم. بی عرضگی ‌ام برای خودم به اثبات رسیده. بس است دیگر.

ولی، پس دیگران چگونه توانستند؟ همین فضای مجازی کوفتی پر است از نمونه‌های ابر‌انسانی که خودشان را از قعر ناتوانی به عرش توانایی رساندند. عاداتی ریشه‌ای و چندین ساله را کنار گذاشته‌اند و خود را آنگونه ساخته و پرداخته کرده‌اند که می‌پسندند.

فکرش را بکن. اعتیاد به هروئین، شیشه، و امثالهم از شدیدترین آنهاست. عده‌ای موفق به ترکش شده‌اند.
چاقهایی که کیلو کیلو چربی را آب کرده و خوش اندام شده‌اند.
افسردگی، دروغگویی، بددهنی و خیلی عادتهای بد دیگر را از خودشان دور کرده‌اند.
پس چرا من هربار روز اول و دوم نه نهایت روز سوم میدان را خالی می‌‍کنم. از بس افتادم و پا شدم تمام استخوانهای اعتماد بنفس و غرورم خرد شده‌اند. کجای کار من می‌لنگد؟ چرا نمی‌توانم در برابر وسوسه انجام دوباره و دوباره عادت بدم مقاومت کنم.

دارن هاردی در کتاب اثر مرکب به تفصیل در مورد اثر تدریجی عادتهایی به ظاهر بی‌اهمیت در پیروزی و شکست ما صحبت کرده استک

《 در باره‌اش فکر کنید. هر چیزی که در زندگی‌تان وجود دارد، به خاطر این است که پیشتر در مورد چیزی تصمیم گرفته‌اید. انتخاب‌ها ریشه‌ی همه‌ی نتایج هستند. هر انتخاب، رفتاری را آغاز می‌کند که در بلند مدت تبدیل به عادت می‌شود.انتخاب‌های ضعیف شما را عقب انداخته و سبب می‌شوند انتخاب‌های جدیدی داشته باشید که سخت‌تر خواهند بود. اگر هیچ انتخابی نکنید، دریافت کننده منفعل از هر چیزی که در مسیرتان قرار می گیرد ، خواهید شد.》

 

تصمیم دارم شب‌ها برنج نخورم. سر میز شام، یا روی سفره پهن شده روی زمین ، دیس برنج زعفرانی با آن رنگ و روی مطبوع و فریبنده‌اش به من چشمک می‌زند. انگار فریاد می‌زند بیا من خوشمزه را بخور. بر سر یک دوراهی قرار دارم. پایبندی به تصمیمم یا لذت یک بشقاب برنج و خورش خوش رنگ و خوش طعم و بو.

به خودم قول داده‌ام کمتر آنلاین باشم و بیشتر مطالعه کنم. حوصله‌ام سر رفته و کلافه‌ام. دست به کتاب می‌برم. اما دست آخر این گوشی موبایلم است که ساعتهاست در دست من است.

می خواهم سحر‌خیز باشم. نه که تا لنگ ظهر زیر پتو کپیده باشم. بیدار می‌شوم. ساعت ۹ صبح است. باید از جا بکنم. نیم خیز می‌شوم. وسط راه یکی می‌گوید:《 زوده بابا یکم دیگه بخواب》
برخاستن یا دوباره خفتن؟ در کسری از ثانیه باید تصمیم بگیرم.انتخاب کنم.

یارو دلداری داشتم، که هم با دیگران بود. هم آفت جان بود، هم نامهربان. اما چه کنم، دوستش داشتم. رفت و مرا تنها گذاشت. می‌خواهم فراموشش کنم. اما وقتی به خودم می‌آیم متوجه می‌شوم، چند ساعتی هست که غرق خاطرات داشته و نداشته با او شده‌ام.

 

چرا تا این اندازه ، تصمیم‌گیری برایم سخت و دشوار است؟ چرا درست سر بزنگاه ، وقتی باید انتخاب کنم، دچار تردید  می‌شوم؟ علت تکرار مکرر این اشتباه چیست؟

جریان از این قرار است. یک مفتول سیمی به قطر نیم میلی‌متر را در نظر بیاورید. بسیار نازک و شکننده است. حال به یک سیم برق متشکل از چندین عدد  سیم‌ نازک نگاه کنید. و حالا یک کابل فشار قوی تنیده شده از چندرشته سیم قوی و ضخیم را مشاهده کنید. در مقایسه با مورد اول بسیار قطور و محکم به نظر می‌رسد.

تولد و رشد الگوهای عصبی در مغز

حال فرایند تشکیل الگوهای عصبی مربوط به رفتارهای تکراری و عادتهایمان را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

هر فکری و رفتاری ( که قطعا بدنبال فکری از ما سر زده) در مغز یک مسیر عصبی جدید می‌سازد. در نظر می‌گیریم که این فکر کاملا بکر است( صرف‌نظر از مثبت یا منفی بودن آن). با هر بار فکر کردن مجدد و مشابه، مسیر عصبی جدیدی به آن مسیر ساخته شده قبلی افزوده می‌شود. ( همانند سیم‌های نازک مسی تشکیل دهنده سیم ضخیم‌تر).

با تداوم و تکرار در همان نوع از افکار و رفتار الگوهای عصبی قوی متشکل از میلیون‌ها و شاید بیشتر، مسیر عصبی بوجود می‌آیند. که شبکه ای است پیچیده با انشعابات فراوان و قطور. حال این رشته قوی و ضخیم نقش همان غول بی‌شاخ و دم( که اتفاقا بسیار هم پر شاخ و پر انشعاب است) را برای ما بازی می‌کند.

 

هر بار که قصد داریم به عادتی ریشه‌ای و جاافتاده ، نه بگوییم؛ درست زمان انتخاب‌ها، این عامل دفاعی قدرتمند و با‌تجربه که حالا بخش مهمی از سلول‌های عصبی مغز ما را به سلطه خود در آورده مقاومت می‌کند.  و خب معلوم است او که پر زورتر است و زبده‌تر، برنده می‌شود. اینگونه می‌شود که مسیر عصبی جدیدی که می‌خواستیم در مغزمان با انجام یک کار متفاوت ، ایجاد کنیم در نطفه خفه می‌شود. چون در برابر آن حجم از مدافع بهم‌پیوسته و قدر عددی نیست و از پا در می‌آید.

برای پیروزی در این جنگ نابرابر دو راه پیش روی ماست:

۱) با تکیه بر حول و قوه الهی و امید به برخورداری از شانس و اقبال و رخ دادن معجزه وارد رینگ شویم و امیدوار باشیم اولین ضربه مشتمان به حریف بخورد و اتفاقا با همان ضربه ، ناکوت شود و هورااااااااا. بردم.

با عرض شرمندگی باید بگویم که چنین فرضی تقریبا محال است.

نا‌امید کننده است؟ بله. همینطور است. تقریبا غیر ممکن است بتوانیم در همان دفعات نخست، موفق به شکست این حریف چقر شویم. بهتر است بگویم، محال که نه ، شاید ممکن باشد. فقط در صورتی که از انگیزه بالای درونی (اعتماد بنفس بالا و القا به خود که آن هم نیاز به تمرین مداوم جهت ساخت و پرداخت شبکه عصبی مربوط به خودش را دارد) یا بیرونی ( احساس خطر کردن در حد نهایی خودش، به عنوان یک عامل بازدارنده قوی. یا بهره‌مندی از تشویقات دیگران) بر خوردار باشیم. بله، در این صورت شدنی است.

اما از آنجا که در بیشتر مواقع این دو عامل را یا نداریم یا به اندازه کافی نیستند، ناچار باید به راهکار دوم پناه ببریم؛ که در صورت اصرار و ابرام بدون نیاز به صرف انرژی زیاد در غالب موارد کار‌ساز است.

مغز بهترین دوست یا خطرناکترین دشمن؟

۲) بر می گردیم به داخل مغز. گفتیم در اثر تکرار یک نوع خاص از تفکر و رفتار، شبکه‌ای قطور و عظیم در مغز احداث می‌شود. این عامل در طول زمان و با هر بار تکرار قویتر و قویتر می‌شود.

برای غلبه بر این شبکه قدرتمند ما با یک مسیر عصبی لاغر مردنی و ریقو نمی‌توانیم وارد کارزار شویم. ابتدا باید الگوی عصبی مخالف عادت کهنه و قدیمی را ، پروار و قوی کنیم. برای این کار ما به تعداد زیادی فکر مشابه ( افکاری چون ، توجه به وضعیت دلچسب پس از ترک عادت و بر طرف شدن مشکل و…) و اعمال و رفتارهای کوچکی که رنگ و بوی عادات پسندیده و مورد نظر ما را دارند؛ نیاز داریم.

باید تا می‌توانیم بجای آن مدل فکری قدیمی، مثل فکر کردن به نواقص، یار جفاکار، شکست‌های قبلی و خلاصه هر جور فکری که در مورد عادت قبلی است ، به افکار دیگری در سرمان اجازه ظهور و عرض اندام بدهیم. همین طور با کارهای کوچکی که می‌توانیم انجام دهیم. کارهایی درست درنقطه مقابل عادت قدیمی ولو بسیار اندک و ناچیز.

بگذارید مثالی بزنیم. شخصی را در نظر بگیرید که افسردگی دارد. از انگیزه درونی و بیرونی کافی هم برای بهره جستن خبری نیست. این شخص می‌خواهد به آدمی شاد و امیدوار تبدیل شود.

اگر این شخص همچنان به مسائل ناراحت کننده و مائوس کننده که دارد بیاندیشد ،با این کار دارد آن الگوی عصبی قدر قدرت را قویتر می‌کند. این شخص باید کم کم طرز فکرش را عوض کند. با هر بار فکر کردن در مورد موضوعات شادی‌بخش و امیدوارکننده، یک مسیر عصبی جدید در مغزش ساخته می‌شود. هر چند همین ساخته اندک بلافاصله توسط آن شبکه ضد و بسیار قوی مورد هجوم قرار می‌گیرد اما رمز موفقیت تکرار است . انقدر باید به افکاری از جنس شادی و امید و زندگی اجازه ورود بدهد تا الگویی قوی و محکم تشکیل شود . همین‌طور کارهایی از این نوع و جنس، مثل گوش دادن به آهنگهای شاد ، پیاده‌روی زیر نور ملایم آفتاب، نگهداری از گل و گیاه، یا حیوان خانگی، خواندن کتابهای انگیزشی و داستانهای امید‌بخش، دوستی و همنشینی با انسانهای شاد و با روحیه بالا و…. خلاصه کارهایی از این قبیل.

 

هر بار که این افکار و اعمال رخ می‌دهند، از قدرت شبکه عصبی افسردگی کاسته شده و در عوض الگوی عصبی جدید شادی و امید خبره‌تر و قویتر می‌شود تا جایی که مواضع قدرت تغییر کرده و دشمن کهنه‌کارو دیرینه ضعیف می‌شود. 

حالا پیروزی صددرصد امکانپذیر است.

این است قدرت تکرار و تمرین. می‌توانید از این شیوه برای رهایی از هرگونه عادتی که نمی‌پسندید استفاده کنید.

امتحان کنید و در صورت تمایل اینجا، جاییست که می‌توانید از تجارب و نتایجتان بنویسید.