لباسهایش را پوشیده بود.جلوی آینه جاکفشی مکثی کوتاه کرد تا مقنعه‌اش را روی سرش میزان کند. دستش را دراز کرد تا از جاکلیدی کنار آینه سوئیچ ماشین را بردارد که، ناگهان چشمش به سوئیچ ماشین شوهرش افتاد. بسرعت فکری از سرش گذشت. چشمانش برقی زد و زیر لب گفت:” امروز تو با پراید می‌روی سر کار”
پائیز بود و صبح خنکی با بارش نرم و آهسته باران آغاز شده بود. وقتی پشت فرمان نشست، هنوز مردد بود. چند ثانیه چهره بهت‌زده مرد را پس از باخبر شدن از ماجرا، در سرش تجسم کرد. اما به آن مجالی نداد و لحظه بعد استارت زد و ماشین روشن شد. قلبش کمی تند می‌زد. در تلاش بود تا اضطراب ناشی از ربودن و تجربه نخست رانندگی با ماشین اتومات را در کنترل خود درآورد.

براحتی از پارکینگ خارج شد و طولی نکشید که خودش را در خیابان اصلی دید. لذت تسلط بر خود و خودرو جدید او را به گاز دادن و افزایش سرعت ترغیب می‌نمود.

کف اسفالت بلوار خیس بود و هوای خنک و برگهای رنگارنگ درختان وخلوتی خیابان اغوا کننده بود. به چپ پیچید تا وارد خیابان نزدیک محل کارش شود.
ناگهان از دور باب کتی (Bobcat) را دید که وسط خیابان کجکی پارک شده بود. سرعت ماشین بالا بود و او بلافاصله شروع به دادن علامت با چراغ نمود. اما باب کت کوچولو کماکان آنجا ایستاده بود و تکان نمی‌خورد. دستش را روی بوق گذاشت. فاصله چندانی با مانع نداشت. سعی کرد سرعت را کم کند ترمز کرد. ولی کار از کار گذشته بود.

تَ‌تَ‌تَ‌تَ‌تَ‌تَق و برخورد. ماشین با تکانی شدید ایستاد. باورش نمی‌شد، تصادف کرده است. دهانش خشک شده بود و نمی‌دانست باید چکار کند. به زحمت خودش را از ماشین پائین انداخت و بر سر مرد راننده و کارگران شهرداری فریاد کشید.
” چرا حرکت نکردی؟ هی چراغ دادم، بوق زدم، همینطور سر جات ایستادی؟”
راننده که رنگش پریده بود گفت” من شما را ندیدم”
چی؟ از آن دورچند بار چراغ زدم، ندیدی؟
” نه، باب کت‌ها آینه ندارند. ”

وارفت. گیج و بهت‌زده سراغ کیفش رفت تا شوهرش را خبر دار کند.

تصادف، خطر رانندگی است. خراشی کوچک تا خسارات سنگین مالی و مرگ می‌تواند تاوان اشتباهات و بد‌بیاری‌های رانندگی باشد.
سقوط هواپیما خطر سفر هوایی است. همان خطری که ترسش قلدر‌ترین و کله‌شق‌ترین رئیس جمهور دنیا را به‌زانو در‌آورده.
کوهنوردی، شنا، ورزش، سفر، تاریکی، جانوران درنده و وحشی، میکروب‌ها و انگل‌ها، خوابیدن در جنگل، توی چادر، کنار رودخانه، برق، گاز، موبایل، آلودگی‌هوا، خالی بودن خانه از سکنه، تنهایی سوسک ،کروناو….همه خطرناکند.

در دنیایی زندگی می‌کنیم که حتی آب خوردن هم می‌تواند خطر داشته باشد. طبیعتمان ما را جوری ساخته که آنی می‌تواند به بهانه‌ای نیست و نابودمان کند.
خطراتی که کار و حرفه حتی تفنن ما را تهدید می‌کند بسیارند و متنوع.
یکیشان این اواخر با پیدایش دنیای مجازی و سیل انتشار محتوا ، عوارض ناخوشایند” ابراز وجود و عقیده” است. خطری که با انتشار عکس، فیلم ،نوشتهو…،ناشر را تهدید می‌کند و او را در پاره‌ای اوقات به دردسر می اندازد.
خطر نوشتن یکی از معمول‌ترین و مهمترین پیامدهای ناخواسته دنیای امروزی است.
خطری که عنوان داستان کوتاهی از هاینریش بل شده، گریبان خیلی از نویسنده‌ها را تا کنون شوخی و جدی گرفته است .

در تاریخ مشخص نیست که جه کسی اولین بار چوب نوشتن را خورده، اما قطعا معروفترین آن‌ها گالیلئو گالیله ایتالیایی است.او با نظریه معروفش در مورد منظومه شمسی که با انجیل جور در‌نمی‌آمد، حسابی به دردسر افتاد. گالیله بعد از کلی بحث و جدل و به مدد زبان ‌بازی و حرافی‌اش که اتفاقا خیلی هم در آن تبحر داشت توانست نظریه ضد کلیسایی خودش را به انجیل بجسباند و از مرگ قسر در برود.

 

 

Galileo Galilei

بعدی چارز داروین بود . او که همه عمرش را با جمع آوری نمونه‌های زیستی گوناگون و تحقیق در مورد آن‌ها گذرانده بود، در سال ۱۸۴۴ رساله‌ای ۲۳۰ صفحه‌ای در مورد فرضیه تکامل نوشت. اما از ترس عصبانی شدن آدم‌های مذهبی از جمله زن خودش چاپ آن را تا سال ۱۸۵۶ به تعویق انداخت.( البته این دانشمند در آن سال کتابش را با ۷۵۰ هزار کلمه چاپ کرد یعنی دویست برابر کتاب قبلی)
اما با وجودی که اشاره مشخصی به تکامل آدمیزاد نکرد، باز هم صدای خیلی‌ها در آمد . بسیاری از دانشمندان با آن مخالفت کردند و در محافل علمی کوبیدنش. خون کشیش‌ها به جوش در آمد و حسابی دعوا به پا شد.

Charls Darvin

یا دیگری ماری کوری، زن باهوش، فعال و دانشمند علاقمند به مواد و اتم بود که بعد از مرگ شوهر، دوست و همکارش پیر کوری حالا با پل‌لانژون( مخترع sonar) نامه نگاری می‌کرد. نوشته‌های ماری بدست زن پل رسید و او شوهرش را تهدید کرد که اگر دست بر ندارد، نامه‌ها را در روزنامه چاپ می‌کند.

Paul Langen

اما صدمه‌ای که دیگران از نوشته‌های خودشان خوردند، هیچ یک قابل مقایسه با سرنوشت غم‌انگیز میرزا یوسف‌خان مستشار‌الدوله تبریزی ؛ نویسنده رساله 《 یک کلمه》 نبود.

این کتاب یکی از نخستین آثار آزادیخواهان ایران به شمار می‌رود. او که در این کتاب آرزوی رشد و توسعه ایران را داشت و آن را منوط به پایه گذاری و اجرای بی‌چون و جرای قانون می‌دانست، تلاش بسیار نمود تا رساله خود را با مبانی دین اسلام تطبیق دهد.

اما مورد خشم و غضب ناصرالدین شاه قرار گرفت و در زندان قزوین به غل و زنجیر کشیده شد. شاه که حال برایش آشکار شده بود که مولف یک کلمه اوست، دستور داد با همان کتاب بی‌وقفه بر سرش بکوبند تا جایی که کور شد و به قولی جان باخت.

میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی

وقتی می‌خواهم مطلبی را در سایت یا دیگر رسانه‌ها منتشر کنم، ترس از خطرات احتمالی لرزه‌ای نرم بر اندامم می‌اندازد ، انگاه به خودم یادآوری می‌کنم که ترس همیشه هست. وقت و بهانه برای ترسیدن زیادن است.
افراد بسیاری بوده‌اند که پیش از من خطر کرده و آن چه را که درست می‌دانستند ، نوشته‌اند. بهایش را هم کم و بیش پرداخت کرده‌اند. حتی برخی جانشان را داده‌اند. پس من تازه‌کار ناوارد ناشناس از چه باید بترسم؟

با خودم می گویم به تمام این ترس‌ها پشت کن و کارت را بکن. بگذار آن که می‌ترسد در دایره امن خودش انقدر بماند تا بپوسد.
نوشتن برای من آغاز خطر کردن است. هیجان و شعفی که به خطرش می‌ارزد.

شما چطور؟