باید بنویسم

دوباره امروز رفتم سراغ لب تابم تا چند تا عکس بگذارم روی سایت.اما بخاطر تغیر پارتیشن بندی دارایو‌‌ها توسط محمدرضا سیستمم آماده نبود و من نتونستم این کاررا انجام بدهم.بعد از کمی ور رفتن باسیستم از ترس این که خرابکاری ببار نیاورم، قید کار روی سایت را زده و تصمیم می‌گیرم بنویسم.

چند صباحی است که می‌نویسم. چند روز مداوم و پشت سر هم مثل هواپیمایی که می‌رود از روی باند فرودگاه بلند شوم و چرخهایش را جمع کند و در آسمان اوج بگیرد، با شورو شوق و انبوهی از ایده‌ها دست به قلم می‌شوم. می‌نویسم و لذت می‌برم.

ناگهان آدمک مخفی وجودم همچون سانسورچی بی‌رحمی، با کمک یک لحظه تردید و نگرانی و دلزدگی ناشی از مقایسه خودم با دیگران، یا توجه به اتفاقات بد و اخبار ناامیدکننده که شاید حتی آنی مرا از توجه به هدفم منحرف ساخته؛ سریع میدان را دردست می‌گیرد و شروع به رجز خوانی می‌کند.

_اینم شد موضوع آخه؟ خیلی تکراریست.
_ وای نوشته‌های فلانی را خوانده‌ای؟ تو به گردش هم نمی‌رسی.
_امروز فشارت پایین است بگذار برای فردا.
_ این بچه که نمی‌گذارد تو بنویسی. صبر کن بخوابد بعد.
_الان وقت شام درست کردن است.
_تازه از سر کار برگشتی، چرتی بزن بعد می‌نویسی.
_و……

با جولان دادن این منفی باف بد طینت هواپیمایی که می‌رفت دل آسمان را چون شاهینی تیز تک بشکافد و در بلندای پهناور به پرواز در آید، برنخواسته بر زمین می‌خورد و منفجر می‌شود. خلبان و خدمه و مسافرانش که همان شور و شوق و امید و انگیزه بودند، همه در آتش می‌سوزند و پودر می شوند.

و من بر تلی از خاکستر سوخته‌ گیر افتاده در غباری از دود و خاک، زانو زده و می‌گریم. مات و مبهوت از دست دادن عزیزی از درون. ناباورانه بر قبر گل نورس تازه پرپر خلاقیت و اشتیاق درونیم، حجله عزا برپا می‌کنم.

آری من دوباره پنجر شده‌ام.
آن همه انگیزه و ذوق و هیجان مثل قطره ای چکیده بر بیابانی خشک ناگهان فرو می‌رود و نامدید می‌شود. بدون هیچ اثرو نشانه‌ای.انگار نه انگار که من تا دقایقی پیش توی ابرها سیر می‌کردم.

اما امروز صبح وقتی ساعت پنج و چهل دقیقه از خواب بیدار شدم و به ساعت آویخته بر دیوار اتاق نگاه کردم، درست لحظه‌ای که می‌رفتم تا مقهور و مسخ پیشنهادات لذتبخش شیطان وجودیم بشوم، مچش را گرفتم. با یک حرکت انتحاری پتو را کنار زده و خودم را به آب رساندم. آب که بر سرو صورت پاشیده شود مثل چوب جادویی کارتونهای بچگانه، لوکیشن را یکباره عوض می‌کند. انگار پرده‌ای که جلوی چشمانت را گرفته فرو می‌ریزد. حکم دکمه ریسیت را دارد.

جا دارد یادی کنیم از خالق آب. خدا جون ممنونم بخاطر این گوهر روان زندگی بخش. این مایع گوارا و به بهی که برای ما فرستادی.سپاسگزارم

آره داشتم می‌گفتم صورتم که خیس شد انگار یکجور برقی با ولتاژ بالا یکهو وصل شد و نرم افزارهایم را بالا آورد. اره خودش است. باید بروم و بنویسم.

چند صفحه‌ای از سیاه کردن کاغذ نگذشته بود که صدای دختر کوچکم وادارم کرد خودکار و دفتر را به حال خودشان رها کنم.
_آب. آب
لیوان آب را بدستش دادم. کودک تشنه آب را یک نفس نوشید و لیوان خالی را در حالی که سعی می‌کرد چشمانش را باز نکند بدستم سپرد. حالا دیگر باید بخوابد. فقط باید کنارش دراز بکشم و بی‌حرکت بمانم. فقط چند دقیقه.  حتما خوابش می‌برد.

اما انگار پیش بینی من درست از آب در نیامد. کوچولوی شیرین مرتب وول می‌خورد. این پهلو و آن پهلو می‌شود.

کم کم دارم نگران می‌شوم. اگر این ساعت بیدار شود چکار کنم؟چطوری بگذارمش و بروم سر کارم.
هرروز این موقع خواب بود و رفتن مرا نمی‌دید.

اما امروز گویی با بقیه روز‌ها فرق دارد. نخیر، قصد خوابیدن ندارد.چشمان سیاهش را کاملا باز کرده ودر چند سانتیمتری صورتم با لبخندی شیرین نگاهم می‌کند.
فیلم بازی کردن فایده‌ای ندارد. دیگر خبری از خواب نیست.
_ پاشو مامان صبح شده
با بغل کردن و بیرون رفتن از اتاق، تمام امید من به خواباندنش از بین می‌رود. دستشویی، یخچال، بهانه‌گیری برای نخوردن صبحانه، گریه و قهر و بعدش هم بازگشت به آغوش مادر و آرام گرفتن و دوباره رفتن به رختخواب و دوباره صبح شده پاشو، لوس شدن و بوسیدن و از جا‌کندن و دوباره شستتن دست‌ها و در نهایت صبحانه خوردن.

تا اینجا بخیر گذشت اما کم کم دارد دیرم می‌شود. باید اورا به خواهرش بسپارم.
پرستار این روزهای کروناییو عصای دست من.

آماده شدن برای خروج از خانه بهانه دیگری برای گریه‌هایی است که طاقت دیدنشان را ندارم. التماسهایی با صدای بچه‌گانه.
مامان دَدَر نرو
مامان نه

خدایا چه کنم؟
باید آرامش کنم. بستنی خوراکی محبوب این کوچولوی بهانه‌گیر، بهترین حربه برای آرام کردنش. هرچند من مادر از درون نارضایتی دارم برای این روند و این جور آرام کردن. اما چاره‌ای نیست. بیماران مشکوک به کرونا منتظر نمونه‌گیری هستند.بیشتر از این نمی‌توانم بمانم.

کاش می‌شد پیش کودکم می‌ماندم . در آغوشش می‌گرفتم . کنارش بودم تا او دیگر نگران رفتن مادر نبود. می‌ماندم و برای ناهار فکری می‌کردم. غذایی تازه و گرم. بودن کنار عزیزترین کسان چه نعمت بزرگیست.‌
اما این آرزو فقط یک آرزوست. باید بروم.
باید کودکم و خواهش ها و رضایت مقطعی ناشی از خوردن بستنی را نادیده بگیرم و پاشنه‌ها را ور بکشم و راه بیفتم.

بیست دقیقه تا محل کارم فاصله دارم. بعلت تاخیر، طبیعتا از جای پارک هم خبری نیست.

بلاخره رسیدم. شیلد و ماسک و گان و دستکش لباس فرم این روزهای کرونایی آزمایشگاهیان است. یک نفر منتظرم هست. خانمی میانسال. عذر خواهی می کنم و دست به‌کار می‌شوم. متوجه می‌شوم تازه ویزیت شده و مشکوک به کروناست.
همکارم که تقلا و عجله من را می‌بیند جوری که مریض متوجه نشود، می‌گوید سوآپ نداریم.
از پشت سیستم نگاهی به همکارم می‌اندازم و با تعجب می‌پرسم؟

_ سواب ( swab )نداریم؟!
محیط ترنسپورت، مریض، علایم بیماری، نمونه‌گیر همه هستند فقط سواب نداریم.
خنده ای تلخ بر روی لبانم که پشت ماسک مخفی شده ،می‌نشیند.همکارم شل و وارفته روبرویم ایستاده و فقط نگاه می‌کند.
توجیهات شروع می‌شود.
– به فلانی زنگ زدیم نبود. زنگ زدیم جواب نداد. جلسه بود.
دکتر مرکز شروع به انتقاد می‌کند.
– باید زودتر درخواست می‌دادید. نه روز آخر.
مقصر شما هستید.
من ؟ من که یک هفته است اینجا نبودم.
دکتر با تحکم می‌پرسد؟
آقای…..( همکارم) چرا انقدر دیر اقدام کردین؟

 

کاری از دست من بر نمی‌آید. آقای همکار مشغول تماس گرفتن است. باید برایمان سوآب بفرستند.
بیمار خوشبختانه خانمی صبور وخوش‌اخلاق است . او فرصت را غنیمت می‌شمارد و می‌رود برای سی‌تی‌اسکن.
تنها کاری که باید انجام دهم این است که دستهایم را بشویم و یک استکان چای بنوشم.
بعد از خوردن چای که نه آب جوش ، بخاطر تمام شدن چای سهمیه‌ای اداره و عدم خرید توسط همکاران وارد اتاق جناب همکارمی‌شوم.
من نمونه گیر این مرکز نیستم. بنابراین نه اتاق دارم نه میز.
پشت میز خالی یکی از همکارانی که بخاطر ابتلا به کرونا اکنون در خانه بسر می‌برد می‌نشینم. میزی با دو کشو و پایه‌های فلزی و صفحه‌ای چوبی که با پلاستیک سفیدی پوشانده شده است. کنارم میز آقای همکار است با سیستم و کیبورد و یک صندلی اداری. آبفشان محتوی محلول ضد عفونی، چند عدد ابسلانگ داخل یک نایلون یک پای چسب نواری و یک حلقه چسب کاغذی، خودکار آبی و یک دستگاه منگنه نسبتا بزرگ . یک دفتر دویست برگ با جلد چرمی و کاغذی قاب شده که نام و سمت همکارم را نشان می‌دهد.
روبرویم دختری در اتاق پذیرش نشسته. البته با ماسک. دختر خوش صحبت و خونگرمی است. خیلی مودبانه و محترمانه با ارباب رجوعانش برخورد می‌کند.
کنارم اتاق سرپرست مرکز است.

دکتری عمومی با سن و سالی نه خیلی زیاد. ایشان هم با سعه صبر و رعایت ادب و احترام بیمارانش را ویزیت می‌کند.
من الان فرصت دارم که بنویسم. تا رسیدن سواپ کسی با من کاری ندارد. دفترم را نیاورده‌ام. همینطور لیوانم را، که مجبور شدم از لیوان یکبار مصرف استفاده کنم.
همچنین کتابم را . پس چاره دیگری نیست؛ باید بنویسم.  اما یادم می‌افتد که نسخه دیجیتال کتاب حق نوشتن اثر جولیا کامرون همراهم است. چند صفحه‌ای از این کتاب فوق‌العاده را می‌خوانم.

از دست منتقدان می‌نالد. یا بهتر است بگویم انتقاد می‌کند. به عقیده خانم کامرون، نشان دادن نوشته‌امان به دوستان یا متخصصانی که بی‌رحمانه دست بر روی نقاط ضعف ما می‌گذارند ،بدترین کاریست که در ابتدای کار نویسندگی می‌توان انجام داد.
این دوستان با ابراز عقیده و نظر موشکافانه و حتی سرسری خودشان گاهی تیشه به ریشه استعداد نویسندگان جوان و تازه‌کار می‌زنند.
نویسندگانی که در اول راه هستند و با عشق و حرارت قصد ادامه این مسیر را دارند. گاه یک جمله از کسی در انتقاد از نوشته‌ای می‌تواند تمام انگیزه فرد را با خاک یکسان نماید.

یاد خودم افتادم که چند روز پیش با انتشار پستی در پیج اینستاگرامم توقع لایک از طرف دوستانم را داشتم و این اتفاق آنجور که من می‌خواستم نیفتاد‌. از آن روز به بعد حس و حالم برای تولید مطلب برای پیجم کلا از بین رفت .مثل آبی که بخار می‌شود و از دیده‌ها محو و ناپدید می‌شود. یا حتی دیدگاهی در سایتم برای مقاله و پستی، گاهی آن همه انرژی و امید را از بیخ می‌کندو تو می‌مانی و تنی لخت و ذهنی گنگ که اصلا نباید از اول این کار را انجام می‌دادم.
راهکار خانم جولیا کامرون اما جالب و کاربردیست.

ابزار کتمان
ابزاری برای نادیده‌گرفتن دیدگاهها و نظرات منفی و مخرب دوستان و منتقدان. راهی برای سرپانگهداشتن خود میان حملات بی‌رحمانه دیگران. تا از گزند نیش انتقاد این جانداران دوستداشتنی در امان بمانیم.

فقط باید بنویسم. بدون در نظر گرفتن نظرات دیگران. موقع نوشتن فقط باید به عشق کلمات و جمله‌ها نوشت. نه برای خوشآمد کسی. با نوشتن هر آنچه در من است بروز می‌نماید. حال یا خوب است از نظر یک عده یا نه. مهم نیست. فعلا به این‌ چیزها نمی‌خواهم توجه کنم.
اگر بشود به حرفهای آن دشمن خانگی لنگر انداخته در مغزم که هر از چندی چوب لای چرخم می‌گذارد و با بذر ناامیدی و ناممکنی که در ذهنم می‌پاشد جلوی نوشتن را می گیرد، هم توجه نکنم که نو علی نور می‌شود.

برای این هم باید ابزار کتمان را بکار گیرم. راهش همین است. درست به موقع بود آن مطلب. ممنون خانم کامرون

سوآب از راه می‌رسد. خوشبختانه بیمار هنوز از سی‌تی اسکن بازنگشته و بقیه بیماران واجد شرایط نمونه‌گیری نبودند.
خانمی ریزنقش، چادری با قدی متوسط و صورتی تکیده وارد می‌شود.
دختری جوان همراهش است. بیماران با دقت و نگرانی به درودیوارو نوشته‌ها و پوستر ها نگاه می‌کنند.
به سمت پذیرش می‌روند. ظاهر مادر خبر از بیماری و رنجوری می‌دهد. احتمالا بیمار بعدی هموست.
دختر نشسته در پذیرش اورا به سمت اتاق دکتر راهنمایی می‌کند.
صدای پنکه ای که روی یخچال کوچک داخل اتاق نشسته رااز پشت سرم می‌شنوم.
بیماران روزهای قبل برای گرفتن جواب یکی یکی وارد می‌شوند.
خانمی پرونده بدست وارد اتاق می‌شود.
چادر عربی بسر کرده. و اصرار دارد از او نمونه گرفته شود‌ نتیجه آزمایشش مشکوک بوده.   فاقد علامت است و مسافرت هم نرفته، اما نتیجه تستCRPایشان مثبت است و دیابت هم دارد. زن همچنان داخل اتاق ایستاده ومن می‌روم تا از بیمار قبلی نمونه بگیرم.
خانم میانسال قبلی و دخترش هم کاندیدای تست کرونا شدند و منتظرو نگران که نمونه‌گیری چگونه است و نتیجه چه خواهد شد.
باید بروم و دست بکار شوم. کاری نچندان بی‌شباهت به شکار. شکار ویروس

نمونه‌گیری به اتمام می‌رسد. بیمار دیگری از راه می‌رسد. ترس و نگرانی را در چهره‌ همه‌اشان براحتی  می‌‌توان دید. به آن‌ها اطمینان می‌دهم که نمونه‌گیری سخت و دردناک نیست. سوآپهای داکرون بخاطر قابلیت انعطاف‌پذیری خوبی که دارند نمونه‌گیری نازوفارنکس(از بینی) را راحتتر کرده‌اند. حداقل دونمونه یکی از انتهای حلق و نازوفارنکس باید گرفته شود. این کار باید به سرعت و البته دقیق انجام شود. سواپ بلافاصله به محیط انتقالی  استریل منتقل شده و در یخچال نگهداری می‌شود تا به بخش PCRمنتقل شود.
بیمار بعدی و بعدی یکی پس از دیگری وارد می‌شوند.  بلافاصله بعد از اطمینان از اتمام موقت بیماران و شستشو و ….نوشتن را ادامه می‌دهم.

نوشتنی که حالا در جریان است. مثل آبی که از کوهساران به لطف تابش انوار درخشان خورشید راه شیارها را در پیش می‌گیرد تا به نقطه هدفش برسد.
آبی که شاید کم باشد یا گل‌آلود، اما در نهایت با گذر از صافی‌های مختلف و طی مسیری طولانی و بعضا سخت راه خود را می‌یابد. به هم‌جنسانش می‌پیوندد و بیشتر و بیشترو قویتر و قویتر می‌شود. تا در نهایت به مقصد می‌رسد.آرام می‌گیرد، زلال می‌شودو در عظمت خود غرق می‌شود.

کلماتم را چون قطره‌های آب دانه دانه برروی صفحه ظاهر می‌سازم تا که بشود حرف دلم.تا شاید رهایی و آرامش و یافتن خود را به ارمغان بیاورد. تا روزی که بیابم خودم را. تا روزی که این کوچولوهای معنادار با پیوستن بهم موجب رهایی و آرامش روحی خسته و سرگردان بشوند. شاید بتوانم راهی پیش پای حیرانی بگذارم یا که ملهمی باشم برای زخمهای آسیب دیده‌ای. شاید هم همه این‌ها را روزی بگذارم در کوزه و آبش را بخورم. نمی‌دانم .فقط می‌دانم نمیتوانم ننویسم.

 

پیرمردی سرفه‌کنان وارد می‌شودو……